نظرات | nazanin
ترتیب نمایش
بعد از مدت ها دوباره این عطر رو تست کردم و داشتم از اینجا رد می‌شدم که عبارتی باعث شد مکث کنم و بنویسم. "شهوت انگیز_ حساس_ بی‌پروا".
دفترم رو باز کردم و قبل از هرچیز یک جمله به چشمم خورد که حقیقتا نمی‌دونم از جایی یادداشت اش کردم یا از خودم نوشته بودمش؛ 'همیشه جایی وجود دارد که از آن به هیچ جای دیگر نمی‌شود پناه برد!' (یه جوری برام عجیبه انگار یکی دفترم رو دزدیده باشه و دست‌خطم رو جعل کرده باشه و این جمله رو نوشته باشه روی کاغذ). به هرحال امیدوارم هممون یه همچین جایی رو داشته باشیم یا دست کم بتونیم پیداش کنیم. :)
....................

اون عبارت درست‌ترین چیزی بود که می‌شد در وصف یاسِ این عطر به کار برد. عزیزانم گفته ان که این عطر فقط یاسه؛ امم بذارید اینجور بگیم که: یاس آنقدر باشکوه است که همگی نُت ها سر تعظیم به او فرود آورده اند وُ کمرنگ وُ بی‌صدا درخشیدن وی را تماشا می‌کنند!
کم شبیه به این یاسِ جسور دیده ام. یاس گاهی میشه جزمین ات سیگارتِ یک ایالت نارنجی :)؛ خموش و سنگین. یعنی در مسکوت ترین حالت خود بیشترین توجهات رو جلب می‌کنه! یه جاهای دیگه هم کاملا زنانه میشه و گاها هم خم میشه به سمت ملوس بودن و اغلب اینجا شورش رو در میاره.
اما وَ اما یاسِ جزمین رژ! رفتاری خلافِ تمام قواعد داره؛ شبیه به کاراکتر خودِ آقای فورد :) یک ضد جریان در عین ساده بودنِ مسئله! نه به عمد و قصد جلبِ نگاه، بلکه به نشانِ نمایان ساختن هرآنچه که هست؛ در صریح‌ترین و بی‌پرده ترین حالت خود.
نه شاده نه غمگین، نه ساکته نه پرحرف، نه زنه و نه مرد؛ او تنها یک گُله! گلی با گلبرگ‌های شیری رنگِ باشکوه و عطر غلیظ و تندِ شیره ای که از جگرش تراوش می‌شه. گلبرگ ها از بیرون می‌میرن و از نو متولد می‌شن! می‌بینید؟ اینجاست که می‌فهمیم خون می‌تونه سفید هم باشه :)
عطر، عطرِ میل است. نماد باروری وُ جسارتِ مرگ و تولد. البته همه اینها بستگی به گوش آدم داره! خیلی مهمه که بدونیم گوش‌های ما دقیقا خواهان شنیدن چه چیزی ان و می‌خوان تحت تاثیر چه حرف هایی قرار بگیرن.
برای برخی شنوایانِ بینا :) این یاس می‌تونه شبیه به حقیقت وجودِ خودشون باشه! انسانی که زاییده می‌شه، بارور می‌شه، می‌میره و در نهایت به شکلی دیگه عطری از خودش در جهان به جای می‌ذاره...!

جزمین رژ، در سرسرایی نارنجی لباسی با شکوه به رنگ سبزِ یشمیِ مزین به عطرِ هل به تن یاس می‌کند، او را با برق یلانگ می‌آراید، بر سرش گل می‌ریزد و فرشی فراخ می‌دارد از صمغ کهربا تا که او بوسه زند بر قدوم مبارکش...
رایحه سخت پوشه و ریسکی، وَ بسیار مبتلا کننده. سیاژ عالی و پرفورمنسِ قابل قبول.. وَ بدون جنسیت و فصل و زمان...!
53 تشکر شده توسط : عسل خلیلی Poison Ivy
به راستی انسان چه میزان رنج می‌کشد؟
و آیا تمامی رنج‌های آدمی متعلق به اوست؟
یا این‌که بخشی از رنج وی می‌‌تواند مالِ دیگری باشد؟


این عطر به رنگ آبیِ بسیار روشن است؛ آنقدر روشن که چشم به خطا می‌رود و قادر به تمیز دادن آن از رنگ سفید نیست. عطر، عطرِ یک روح آزاد است. حقیقت امر آنچه می‌گویم صرفا عقیده و برداشت خود از این کلمه است و مسلما هرکس می‌تواند تعبیر خودش را داشته باشد؛ سوایِ این مسئله که آن برداشت چقدر به سمت درستی یا نادرستی میل می‌کند.
.........................

قبل از جنگ سفارش اش دادم و بعد از دوازده روز به دستم رسید. خدا خدا می‌کردم که ای کاش می‌شد زودتر به دستم برسد؛ اما نشد. عوضش V8، از همین خانه، همان هفته اول جنگ پیش من آمد. رایحه ای چوبی، هربال، هارش، عربده زن.. به نوبه خودش بسیار خاص و زنده است. نمی‌دانید چطور دوازده روز با آن سر کردم و او هر لحظه حقیقتِ زمان را به سرم می کوبید. انگار که هر ثانیه را، هر دقیقه را، و هر ساعت را دو مرتبه زندگی کنید. عرصه را به جانم تنگ‌تر کرده بود؛ اما در عین حال، برایم بسیار لذت‌بخش بود. من آن دوازده روز شاید جمعا بیست ساعت خوابیدم.. وقتی زندگی عمدا شما را از مدار تصمیم‌گیری خارج کند، کنترل اوضاع دیگر در دستان شما نخواهد بود... بعد از پنج سال به شهری رفتیم که دلم لک زده بود برای ساحل اش. برای فرو رفتن در آب دریا و نفس کشیدن لا به لای موج ها و تماشای رقص شن‌های خیسِ ساحل! هفت روز ماندیم. هفت روزِ تمام تا ساحل می‌رفتم، می‌نشستم وسطِ آب و با اضطراب و نفرت زُل می‌زدم به دریا. از آن طرف غروب بر‌می‌گشتم و تا صبح طول و عرض خانه را با قدم هایم متر می‌زدم.. و سحر، از نو، عطر را روی خودم خالی می‌کردم و لعنت می‌فرستادم بر سکوتِ کر کننده آن شهر...
از بوی سردِ شمعدانی وُ گرمای سوزانِ باروت وُ شانه های غبار گرفته تهران تا صدای نفس های بی‌جانِ چوب وُ عرق سردِ مرثیه‌خوان، رسیدم به قلبِ زلالی که دوایی شد برای جان خسته ام.
انگار تمامِ آن چیز هایی که می‌خواستم را داشت. هم روشن بود و هم فروتن، هم آرام بود و هم سری داشت پر از گلایه و سخن که لب به کلام نمی‌گشود. هم درد بود و هم درمان، هم اشک می‌ریخت و هم تبسمی گرم بر لب داشت. وَ ایمان داشت وُ روحی بزرگ؛ وَ قلبی مطهّر و پاکیزه.
او برای من مخلوقی بود آزاد.. آنکه سخت پیدا می‌شد! همان‌که تمام سهم خود از رنج زندگی‌اش را یک طرف سینه حبس، و سمت دیگر آن تمام درد بشر را در قلب‌ اش جای داده بود. سینه ای سوزان و تفکری والا که جهان را نه به وسعت کالبد کوچکِ خود، بلکه به بیکران می‌دید...!

'کلیِر هارت' چوب‌ی مهربان، دریایی گرم، و لبخندی روان به رنگ‌های بهاریِ مرکباتی و سبز دارد.. در آرزوی حیاتی‌ست دوباره، تا ببخشد اش به آن ماهیِ یتیمِ بی‌جانی که دهانش باز و چشمانش میخِ آسمان بود..!

رایحه تابستانی‌ست؛ اما گاهی میانه یک زمستان بدرنگِ مالامال از پلیدی به کار خواهد آمد. می‌تواند کنار گوشتان نجوا کند: من هم اشک می‌ریزم، من هم تو را می‌دانم، و من هم خسته ام و رنج کشیده.. اما دعا خواهم خواند!
باشد تا که جنبندگان زمین و مرغان آسمان دستی بلند کرده و زمان را به یاریِ فرزندان آدم بخوانند.
باشد که به یاد بیاورد آدمی، تا چشم گشاده بیدار باشد...!
23 تشکر شده توسط : Poison Ivy حکایت دوست
سلام و احترام خدمت عزیزانم :)
ابتدا جمله ای بگویم، جهت مزاح اما کاملا واقعی؛ جدیدا هر بار که می‌آیم سلامی می‌کنم با خود می‌گویم: تو هم که مسخره اش را در آورده ای. سالی یکبار یک ریویو می‌گذاری و می‌روی به امان خدا :/
پس ابتدا یک پوزش بخواهم و سپس هزاران سپاس از شما :) این خانه به قول ایکاروس بسیار میخ و سنگ خورد، اما شما با چنگ نگاه اش داشتید.. غایبانی چون من را صدا می‌زدید و مهرتان را هیچ‌گاه دریغ نکردید :) الهی بمانید همیشه برای عزیزانتان :)
می‌خواستم امشب راجع به عطر دیگری بنویسم، اما ان بوا وانیل (وَنی) را پوشیدم و دلم نیامد چند خطی از این عزیزِ زیبا نگویم.

این عطر بسیار برایم خاص است و به عقیده ام کاراکتری متفاوت و عمیق دارد.. در شروع یک فضای گرفته و عمدا کدر را خواهید دید که امضای این خانه ست.. انگار غم باید باشد و تاریکی جز جدایی نا‌پذیر عطرهای آقا سرژ خواهد بود!
روحی زنانه و خردمند است در اتمسفری تلخ، ماسکی و غبارآلود. ابتدا طنازی نمی‌کند و تنها جدیت اش را نشان می‌دهد؛ اما پس از مدتی، مهربان‌تر می‌شود و لبخندی آغشته به عسل نشان‌تان می‌دهد! تبسمی می‌‌زند به صبر و تماشای شما! و شما به ناچار بیشتر تماشا می‌کنید و او بیش از پیش، بردباری شما را تحسین کرده و بسیار شاد و بازیگوش می‌شود :) می‌شود از آن زنانی که بر (اینبار) پنجه (شاید گاهی هم پاشنه ؛)) می‌چرخد و می‌رقصد و زنانگی خود را تماما تقدیم‌تان می‌کند.. نارگیل خرامان بر چوب روان می‌شود، و در لحظه شاهد یک آب‌نباتِ خوش رنگ و لعاب می‌شوید :).. نُت ها همگی تشویق‌تان می‌کنند و آرام بر گوش زن زمزمه می‌کنند: و چه بی‌مانند اند انسان‌هایی که صبر را آموخته و تو را نه نگاه، بلکه تماشا می‌کنند و می‌خوانند!

پروجکشن نسبتا ضعیفی دارد؛ ظرافت اش را سخت نشان داده و سریع هم آن را از شما می‌گیرد. انگار می‌گوید: از نو به ملاقات ام بیا، دوباره، با متانت، از سختی ها و تلخی ها بگذر، سپس روی سرخ ام را ببین...!
44 تشکر شده توسط : کاوه Poison Ivy
بازی تمام شده!
ژان پل سارتر نیز رمانی با این نام دارد. زن و مردی از جهان پس از مرگ به دنیا باز‌ می‌گردند تا بتوانند در کنار هم عاشق بمانند، اما در نهایت عشق‌شان نافرجام می‌ماند و مجبور می‌شوند دوباره به دنیای مردگان باز گردند. مضمون این اثر نیروی والایِ عشق حقیقی‌ست که در دنیای امروز قدرت از کف خواهد داد.
..........................

تو می‌توانی هرچند بار که دلت می‌خواهد یک آدم را بشکنی؛ اما باید این را هم بدانی که ممکن است او یک مرتبه طوری شکسته شود که دیگر هیچ‌چیز مثل سابق نشود. این حرف هارا چند روز بعد از آن ظهری که داشت از کتابخانه بیرون می‌رفت برایم تعریف کرد.. گفت چندیدن کتابِ نخوانده دارد و قول داده است تا قبل از اتمام همگی‌شان سمت هیچ چیزی نرود. اما دقیقا به هنگام خروج از آنجا میخِ زمین وُ خیره جایی میان یکی از قفسه ها شد. کتاب را برداشت و دو صفحه اول را خواند و شروع به گریستن کرد.. سریعا دستانش را به صورت کشید و تک خنده ای کرد: خب قولم رو شکستم، می‌خرمش...!
《نامه هایی به پدر، کافکا》
•رابطه‌شان جالب بود.
سراسر محبت و مهر.. کمی بعد‌تر دلخوری و غم چاشنی عواطف او به پدرش شد و دیگر از بین نرفت. آنقدر ماند و ریشه دواند تا خودش را از پای درآورد.. جالب تر از همه آنها این بود که وی خود می‌دانست که آشوبی درونش جا خوش کرده و متلاطم است.
می‌گفت؛ تو تصور کن کسی که آنقدر افتاده و فروتن بود و اهل شعر و ادب، یک شبه چنان یاغی شود که خود خودش را نشناسد. بی‌پروا شود، تندخو، و تندگو.. کلامش بر ناسزا بچرخد.
تو گمان کن مرا کسی که گمانش هم نمی‌بردم بشکند؛ کسی که عاشقانه دوستش داشتم، کسی که هنوز هم دوستش دارم اما آنقدر دلخور ام که دیگر کار از کار گذشته است.
او خودش می‌داند اوضاع میان‌مان از آن صبح نفرین شده شکرآب شده؛ می‌خواهد درستش کند اما خوب می‌داند نمی‌تواند..
انسان چه حقیرانه تلاش می‌کند آن پل های شکسته را آباد سازد! غافل که با هر تلاش طوفانی تازه میان خرابه ها خواهد ساخت.
ادامه داد؛ تو تصور کن چقدر انسان بیچاره می‌شود که می‌گردد به دنبال ساده‌ترین و بی‌ربط ترین کلمات، با آنها جمله می‌سازد و به خورد خودش می‌دهد.. با هر مرتبه بلعیدنِ غمِ پنهان پشت هر جمله سکوت را پر می‌کند.
گفت؛ می‌دانی من تمام آن حفره های تاریک و عمیق را می‌بینم. می‌بینم که چطور کلمات به دیوار آن‌ها می‌خورند و پودر می‌شوند.. می‌دانی؛ در این زمان هرچقدر حرف بزنیم آن شکاف ها تیره تر می‌شوند، تو گویی از ترس ما از کش آمدنِ سکوت تغذیه می‌کنند.
می‌دانی؛ دیوار ها هم مرا می‌خورند و می‌بلعند و با هر جمله ای که او به من می‌گوید و من به او، مرا بالا می‌آورند روی صورت خودم...!
........................

دوست نداشتم بعد از مدت ها نوشتن دستم به تلخی قلم بزند. عذر تقصیر :)
ابتدا بگویم که دلم برایتان تنگ شده؛ و برای همه آنهایی که نیستند.
می‌دانم، اینجا آنجای سابق نیست.. ما هم همان‌ های سابق نیستیم :)
اما نمی‌دانم می‌بایست این را گفت که کار از کار گذشته است یا نه؛ امیدی آن گوشه و کنار قرار است به زودی بهمان چشمک بزند :)

له ژو سون فه
رگه تلخ و گسِ شراب جاری بر پرز زبان، ته گلو را چون بغضی نا آشنا قلقلک می‌دهد. جالب است همین امروز از پیجی که راجع به اخبار سلبریتی هاست از خانمی خواندم که اینطور نوشته بود: وقتی نوجوانان در سنین پایین به دنبال آثار کافکا و امثالهم می‌روند جامعه آماری مبتلایان به کشیدن بی‌رویه سیگار نیز افزایش یافته؛ و گویی سیگار برای اینطور افراد می‌شود شیرکاکائویی در زنگ تفریح او!
خب، له ژو سون فه هم از آن تنباکو های تلخ و گس و علفیِ اعلا دود می‌کند اما لااقل نوجوان نیست :) بسیار جا افتاده و محکم و مردانه است و تمایلات سوزنیِ سرد و فوژه ای دارد! یعنی گمانم اگر دقت کنید کاملا متوجه خواهید شد که صورتش را به تازگی با خمیر ریش اصلاح کرده و خاکستر تنباکو بر شانه کت تیره ی ِ اپل دارش نشسته است!
ساکت است و شاید بدقلق به نظر برسد اما به هنگام کلام، طنین صدایش رگه ای نرم و مهربانانه از یک رولِ وانیلی|دارچینیِ تازه از فر بیرون آمده به خود می‌گیرد :)
خلاصه که زیباست و مرا بسیار به وجد و شعف می‌آورد.. از معدود عطرهایی‌ست که به تازگی تست کرده و برایم خاص و محترم است.. روحی ست فارغ از جنسیت که او را لمس کرده ام.
پس، از دید من جنسیت نمی‌شناسد؛ تنها می‌بایست زندگی اش کرده باشید :)

یک‌بار دیگر این را بگویم؛
دلم برایتان تنگ شده!
و یک نقل قول از کتاب نامه هایی به پدر که دوست‌داشتنی ست:
ضرورتی ندارد که درست تا وسط خورشید پرواز کنیم، اما قدر مسلم این است که باید دست کم به‌ گوشهٔ پاکی از زمین برویم که گاه و بیگاه آفتابی می‌گیرد و کم و بیش گرمایی می‌دهد...!

دوست‌دار شما✨
64 تشکر شده توسط : Poison Ivy حکایت دوست
درود مهربد جان،
این حس رو مدت هاست گمونم هممون داریم و افسوس می‌خوریم بابت غیبت برخی از عزیزانی که با شخصیتی والا و بدون هرگونه توهین به سلیقه، نوشته و شخصیت فردی نقد خودشون رو می‌نوشتند و سبب رشد بار علمی سایت می‌شدند و یک جورایی هر کدوم چراغی بودند روشن برای اینجا…
از گذشته تا به حال یادمه جای جای مختلف سایت خیلی ها گفته اند آقا شیمی پوست و اصلا شامه هر فردی متفاوت با دیگری‌ست؛ و برام عجیبه کسی که تعریف از عطری رو عیب و اشتباه می‌دونه چطور با تست ‘مشخصا’ بسیاار محدود خودش از هر خانه عطر، نسخه بقیه رو می‌پیچه! واقعا انسان چی میشه که احساس میکنه حق صدور یک حکم و مانیفست کلی رو برای یک جمع می‌تونه داشته باشه!
به هرحال مهربد جان بسیار خوشحال شدم از حضورت در سایت و امیدوارم فعالیتت رو دوباره شروع کنی و با دیگر دوستانمون دست در دست هم کمک کنیم به بهبود فضای این سایت عزیز..
و به عنوان کلام آخر، بدون کسی که برای جلوه دادن به خودش یا صحبت هاش نه صرفا نوشته دیگری بلکه مستقیما به شخصیت فرد توهین میکنه بسیار انسان بی‌شخصیتی ست. و در اینجا اکثر مخاطبان آگاه ان و از این موضوع باخبر؛ و اصلا کسی اینارو جدی نمی‌گیره :) این حجم از سر و صدا هم از همین نادیده گرفته شدن سرچشمه میگیره . به هر حال امیدوارم اینطور افراد هم به آرامش برسند و بتونن کمی به خودشون مسلط باشن.
48 تشکر شده توسط : Poison Ivy حکایت دوست
“عدم تعلّق” حسی‌ست غریب، اما می‌توان جالب هم باشد.
اینکه تو با تمام میزانِ وجودیتت در جایگاهی مشخص، بدانی در واقع نه تو تعلق تام به آن داری و نه او به تو.

شما تا حالا “ریویو زنده” خوانده اید؟ البته که بله؛ چندان ریویو این چنینی را مسیح برایمان نوشته بود.
دلیل این پرش ناگهانی از موضوعی به موضوع دیگر این است که اولا یک دفعه سمفونی ۵ بتهوون پخش شد و دوم اینکه چقدر جای مسیح خالی‌ست!
بتهوون آشفتگیِ خاصی دارد که آمیخته شده با نظم و وسواس است.. این احوال با احساس من بسیار عجین است…

مد مادام یک بانو در عصر مدرن است که در آیتم‌های ریزِ ستایلش از اجزاء وینتج استفاده می‌کند.
بسیار علاقمند به موسیقی کلاسیک، تاریخ و فلسفه است و روحی قدیمی درون کالبدش جریان دارد. احتمالا آرزویش این باشد که سوار بر ماشین زمان شده و بیفتد اواسط دهه ۳۰_۴۰ میلادی..
به همین جهات است که وی را دیوانه می‌خوانند.
هیهات، که چنین عاقلانی کم‌نظیر اند…
…………………………….

رایحه: واقعا معتدل. هم زمان خنک است و گاه گاه نسیمی گرم صورت را لمس می‌کند..
بومی سبز رنگ، زمینه اش خزه ای که تمایلات صابونی دارد، طرحی اکسپرسیو از اندام یک رز مرطوب و قرمز رنگ.. چند نقطه‌چینِ درشت از فریزیا معلق بر بالای صفحه، در مجاورت خورشید.
رد پای زنی در پیش زمینهٔ تصویر و بر باغچه ای که تازه آبیاری شده..
یکی از راه های ارتباط با طبیعت همین پا برهنگی‌ست. تماس پوست با اندام سختِ زمین، و نشستن به تماشای یک مکاشفه!
رایحه چابکانه جلو می‌رود..
کاستوریم آنقدر وجهه حیوانی و شهوانی ندارد؛ شاید کمی و به اعتدال.. اما بیشتر یک مشک عجیب است که نظرم به او جلب شد! یک آکورد ماسکی که در نوسان میان تمیز بودن و کثیف بودن است!
اینجا معلوم می‌شود “مد مادام” می‌تواند سر و کله زدن با خودش را بسیار دوست داشته باشد…
از اینجا به بعد رایحه بر همین مدار رها می‌شود و آرام آرام جریانش کند شده و تصویر محو تر و محو تر می‌شود؛ و تنها ته مزه ای شیرین از خود به جای می‌گذارد.

یک عطر جهت لیر کردن در هوای گرم و تابستانی:
Acqua di Parma, Colonia Pura;
به نسبت مساوی
لحظه ورود زن به باغ مرکبات
بُستانی بی‌انتها، خنک، و تازه..
ترکیب بسیار جالبی می‌شود…
انگار از اینجا به بعد لغت کم آورده ام
این نوشته را در نقطه ای تمام می‌کنم که آغاز تماشای آن زن و بستان است؛ و موسیقی لا به لای نت ها می‌نوازد..
Bruch,,Violin Concerto No 1 in G minor

و اکنون خونی که با هیجان از قلب می‌گذرد
رشته ای طویل می‌سازد از مهره هایی بی‌رنگ
دستانم را مقابل چشم‌هایم می‌گیرم
طناب را نگاه داشته، دانه ها بر صورتم سُر می‌خورند
لب باز کرده، صدایی از من نمی‌آید
دانه ها را می‌نوشم، در دل حبس‌شان می‌کنم
باشد آن پیله ها روزی پروانه شوند✨
42 تشکر شده توسط : Poison Ivy حکایت دوست
ابتدا سلام هاا بگم خدمت دوستانم :)
به شیرینی “سلام ها” یی که آقای سخی بهمان می‌داد نیست.. اما خب، تنها یک سلام برای این دوری و دلتنگیِ من کفایت نمی‌کند.

آپوم مخفف “A Part of Me”، “تکه ای از من” است.
آن که بخشی از توست و او را هر روزه به تن می‌کنی!

یادی کنم از نازنین “مونا” ای که غیبت کبری کرده و دلم سخت تنگ و نگران اوست!
یادم می‌آید روزی وقتی عکس آواتارش را دیدم، از تماشای آن میزان سپیدی و نور و سبزی و سرخی قند در دلم آب شد؛ برایش چیزی نوشتم و او گفت که چقدر دوست دارد یکی از همان لباس های سفید تنم کند و مرا ببرد به دشت و رودخانه، و با هم بستنی و کروسان نوش جان کنیم..
چرا دوست داشت؟ چون تاریک بودم.. تنهایی را دوست داشتم و نور کم را.. کنج‌نشینی در جایی چون کافه جناب ۰۳؛ آقای تاور :).. همانی که گفته بودم بوی دود به خورد دیوارهایش رفته بود و همه جا چرم بود و ظلمات. البته این را اکنون باید بگویم که شاید تنها نور آنجا “ستاره خانم” باشد.. یک ستاره و لبی خندان؛ ۳۲ ماه تابان بر سیمای او نمایان.
دلم برای او هم تنگ شده.. دلم برای خیلی ها تنگ شده؛ آن‌قدر که یکبار گفتنش، کفایت نمی‌کند لعنتی!
باری مونا یقین داشت سپیدی بر من خوش تر است..
بعد از سالیانی جدال، چندی‌ست طلسم غول سیاهی را شکسته و آن تکه ها را، کم و بیش، از پشت ابرها، پیدا کرده ام.
گفتم ابر؛ ابر مال آسمان است.
دیدید الهه را کشتند؟
پیجش را پیدا کردم و آخرین پستش را دیدم؛ درباره نامه ای از ونگوگ به برادرش بود
می‌گفت: عادی بودن چون جاده ای هموار و صاف برای طی کردن است، اما در چنین مسیری هیچ گلی رشد نمی‌کند..
الهه را بر خاک و سنگ رها کرده بودند؛ الهه بر آسمان رفت و آنجا گلی سرخ رویید.
………………………………

آپوم؛ آن خورشید نهانِ پشت ابر.
اوج صلابت، شکوه زنانگی، و ملاحت در عین اشرافیت.
این یکی آنقدر سفید شیریِ مایل به زرد کره ای ست که تمام آن وجوه خاموشم را بیدار کرد.
تیز - فرش
گرمای سوزان ییلنگ و نسیم روح‌ افزای گل‌های سفید که کالبدی کلاسیک و لوکس دارد.
او، اوج وقار است.
پروجکشن خوب
مناسب برای هم روزمره و هم مجالس رسمی است، و قابلیت تبدیل شدن به عطر امضا را دارد.
45 تشکر شده توسط : خردمهر Poison Ivy
Zaya
لینک به نظر 10 فروردین 1404 تشکر پاسخ به عرفان سبحانی پور
درود؛
چه صحبت عجیبی!
چه خوشمان بیاید چه نه باید بدانیم هر اجتماع کوچک و بزرگی که وارد آن میشویم مقررات خودش را دارد و بخواهیم یا نخواهیم ملزم است رعایت‌شان کنیم!
ایکاروس پزشک است و صحرا منشی او.. ایکاروس به عنوان شخصی که مالک مطب خویش است حریم و خط قرمز هایی را برای محیط کارش تعیین کرده؛ و فردی که آنجا در کنار او کار میکند لاجرم باید قوانین را بپذیرد!
به صحرا کاری ندارم؛ اما انسانی که خط قرمز نداند و حد و مرز برای رفتار و کردارش نداشته باشد دیگر انسان خوانده نمیشود! حتی حیوانات هم برای خودشان محدوده و قلمرو دارند و چه بسا آن انسان پست تر از حیوان باشد.. اسفل سافلینِ آدمی همین است!

و باز هم چه عجیب که شما شخصی که مالک کار و پیشه و آفیس خود هست و احسنت بر او که حد میشناسد و مرز دارد! را تشویق به پرده دری و حریم نشناسی میکنید!
در روز روشن!

من در جایگاهی نیستم که کسی را پند دهم عزیزان؛ اما در تمامی مراحل زندگی‌تان دوست، شریک زندگی، و همکاری را برگزینید که مرزبندی ها را رعایت میکند، هرچیزی را بر زبان نمی‌آورد، شخصی ترین مسائل اش را برای دیگران بازگو نمی‌کند، زبانش بر گرد هر لغت و جمله و تعریفی باز نمی‌شود.. چرا که آن فرد شخصیت خواهد داشت..
درون مایه اش چون پولاد استوار است؛ نه چون خمیری نرم که به هر سو رود و تا شود و شکل دهد..!
34 تشکر شده توسط : Poison Ivy پيمان
فرود اتمیک رز بر سرزمین خشک و گرمازده من اواخر تابستان امسال بود.. سوار بر عقربه ساعت شده پنج ماه دویده و رسیده ام اینجا؛ باشد که سُک سُکی با اسفند ماه داشته و سپس قدم در بهار نهیم.. ساعت هیچ‌وقت پا به پای ما راه نیامد.. از وقتی یاد دارم عبارت “مثل برق و باد میگذرد” را شنیده ام و ایضا خود مدام سری تکان داده و به زبان آورده ام اش.. خلاصه همیشه این ما بوده ایم که دو پای دگر وام گرفته خود را تا کمرکش دوازده حلقوم تا بدهی فرو برده و با زمان مدارا کرده ایم.
آمدم اینجا، چرخی زدم؛ دلتنگی کردم و درد دل شنیدم.. نمی‌دانم به خاطر سرخی دلان شما بود یا سردی دغل روزگار که ناگاه بوی اتمیک رز در بینی ام پیچید..
باز هم باید از شاعرانگی های رز گوییم و قلب پر تب و تاب اش. مرطوب، معطر و تپنده؛ که یکباره فوج فوج دوده و آهن بر سر و رویش می‌ریزد.. پوسته ای مالامال سرد و فلزگون و رنگ پریده؛ به زیرش باریکه ای گرم خود را به در و دیوار کوفته، که دریچه ای سازد هموار. ناکام فریاد سر داده و چون آتشِ پنهان خاکستر چشم بسته، هرچه عطار ساخته او نابود می‌کند. ستون ها یکی پس از دیگری آوار شده، او سپس ژولیده گوشه ای نشسته سیگار دود می‌کند و لبخند شیرین امبری را تحویل بینی ما می‌دهد. از خنکای دلش شیره گوارای یاس چشمک زنان دست وانیل را گرفته، در وصف سیمای خشمگین رز آواز سر می‌دهند..
گریس در فیلم Ready or Not می‌توانست این بو را بدهد..رویای شیرین و رمانتیکی که همان شب بر سرش آوار می‌شود و یک دنیا خشم جایش را گرفته، قلبش را چون تیغ فلز برّنده می‌کند..
در نهایت میشود اصلا سکانس پایانی فیلم را تقدیم به اسکلت‌بندی سینتتیک عطر کرد.. بی‌حوصلگی اتمسفر رایحه را پس فرستاد میان همان کپه های آلوده ای که زمستان ها رهایمان نمی‌کنند.. این گذر سریع و درهم آکورد ها را تقدیم نازمانه بی‌رحم کنیم؛ باشد تا بفهمد پای خسته دویدن و نرسیدن چه حالی دارد.. رز هم مال تمام آن‌هایی که اهل دل اند و خریدار غم و رنج؛ دل رهیده اند از روزگار.. در بغل عشق خزیده؛ ابروی غماز اشارت کنان، آنها جانب آن چشمْ خمیده..
یونی‌سکس، بی‌حوصله، دارک، مهربان و دل‌نازک..
ساخته ای پارادوکسیکال و به عمق ذات، مملو از نوسان که ظاهری بی‌تفاوت را ارائه می‌دهد!
دوست داشتنی است؛ و نیز دیوانه!


اشتر دیوانه سرمست من
سلسله عقل دریدن گرفت
عشق فروشید به عیبی مرا
سوخت دلش باز خریدن گرفت
48 تشکر شده توسط : Poison Ivy پيمان
قربونت، شما که می‌دونی چطور بنویسی و تحلیل کنی که دیگران گمراه نشن، به جای اینهمهه پرچانگی و سفسطه بافی یکم راجع به عطر توضیح میدادین بقیه ام یاد بگیرن ازتون!
47 تشکر شده توسط : Poison Ivy آلالیتا

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan