نظرات | nazanin
ترتیب نمایش
لباس سپید رنگِ گرگ و میش!


من اگر در اغلب زمینه‌ها به 'قسمت' اعتقادی نداشته باشم، در وادی روایح باور پررنگی به آن دارم. مایل‌‌ام تا ارتباط خاصی با عطر ها داشته باشم و به انتظار بنشینم تا دربی برایشان به سوی زندگی‌ام گشاده شود. به همین جهت هیچ‌گاه صرفا بر حسب نیاز یا یک علاقه کاذب سراغشان نرفته و نمی‌روم؛ که اگر اینطور بود می‌بایست بیش از صدها عطر می‌داشتم. :)
بسیاری از آنها هم آمده اند و مدتی مهمان من بوده اند و سپس مقصد جدیدی یافته و منزلگاه ام را ترک کرده اند. "آکریژیا" از بوفُرت را مثال می‌زنم؛ چرا که به خوبی به یاد دارم که دو سال پیش چه میزان دیوانه‌وار به او مِیل داشتم و چشم بسته آن را خریدم. تنها عطری که بدل به سپرم شده بود همان او بود. بعدتر ها خودش مرا پس زد؛ آشفته ام می‌کرد و دوست داشت ترکم کند. احتمالا حال، کنار همراهش شادمان است. :) خلاصه این جهان برایم فرای فیزیک و ماده است؛ دلم میخواهد با هر کدام چون اکسیری جادویی مواجه بشوم، حتی به غلط و وَهم! از کودکی اشتیاق بسیاری به متافیزیک نشان می‌دادم؛ که البته همیشه هم در قامت 'علاقه' باقی ماند. تنها به یاد دارم که به پدرم اصرار می‌ورزیدم برایم کتابی تهیه کند تا بتوانم پا به دنیایی دیگر بگذارم. کتاب علوم غریبه را تهیه کردم؛ هیچ‌گاه توانِ خوانش و فهم آن را نیافتم و او همچنان کنج اتاقم، دست نخورده، محفوظ است.

مدتی والایا اکسکلوسیف را می‌پوشیدم. بسیار برایم بازخورد به همراه می‌آورد و از او لذت می‌بردم؛ کما اینکه بسیار از رایحه بادام یا شکوفه بادام خوشم می‌آید. و آن والایایِ نرم و زیبا، با آن چهره‌ی بادامیِ شیرین و خمیرگون، و آن شکوفه یاسی رنگی که بر موهای خود داشت، و آن ملاحتِ پودریِ مخدر مانند اش دلم را حسابی برده بود.
قصد داشتم به زودی باتلی از آن تهیه کنم؛ هرچند اکثرا آن را در خانه استفاده می‌کردم! مقابل رگال لباس‌های بهاره/تابستانه ام ایستادم و با خود فکر می‌کردم که او چه غریبانه مقابل آن رنگ‌های تیره خم خواهد شد.
گذشت و شب تولدم رسید. از عزیزی یک باکس کادو شده مزین به روبانی آبی رنگ دریافت کردم. با طمانینه کاغذ را باز کردم و تلالو نقره ای رنگِ روی جعبه چشمانم را برق انداخت؛ "والایا." والایایِ خالی :)) با لبخند گفت: همانی را گرفتم که دوستش داشتی.
چند ثانیه داشتم به دنبال عکس‌العمل مناسب می‌گشتم. حتی والایا را تست هم نکرده بودم :). اما لبخندی گشاده به رویش زدم و شیشه زلال‌اش را به دست گرفتم. شانه بالا انداختم و باز خندیدم و با خود گفتم: چرا که نه. درب را باز کن خانم، ببینم چه داری برایم! :)
و ناگاه بوم...!
چشمانم گرد شده و ناخودآگاه گفتم خدای من! چقدر زیباست!
و آن حرکت اتفاقی من اسباب تعجّب و تحیّر همه شد. و من باز هم می‌خندیدم... :)



احتمالا شنیده و خوانده یا شخصا لمس کرده‌اید که کرید سیلور مَونتین واتر درست شبیه به دَمی‌ست که میانه یک کوهِ به برف نشسته گرفته می‌شود. والایا نیز برای من نفسی‌ست که پیش از سپیده دم، آن زمان که آسمان گرگ و میش وُ به رنگ سرمه‌ایِ سیر است به داخل سینه فرستاده می‌شود. آن ساعت که جهان خلوت است وُ آرام گرفته، و اغلب در خوابی ناز به سر می‌برند...
سپیده دم! تو گویی عطرِ بازدمِ مَلِکی‌ست که بر فلوت خود می‌دمد هرباره!
سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید،، که ویس روز رخ خویش را بیاراید.
همان شب، قبل از خواب، والایا را بر لباسم زدم. بر بلوز و دامنِ نخیِ تماما سفید. و بالافاصله به خواب رفتم. حوالی سحر، از میان دو پلک به پنجره نگاه کردم. آسمان سُرمه‌ای بود و شاخه درختان عریض و کِش آمده بودند. میان خواب و بیداری، به خیال خود، گمان می‌کردم که پنجره شکافته شده و درختان به اتاقم هجوم آورده اند. نسیمی خنک پوستم را قلقلک می‌داد. جز آن پس‌زمینه آبیِ تیره چیز دیگری نمی‌دیدم. حتی چندین بار چشمانم را محکم بر هم فشردم اما باز هم، تنها، خودم بودم؛ وَ منی که فرو رفته ام میان آن جهان خالیِ رنگی...

والایا
تمیز، زلال، ته‌مزه شیرین، میوه‌ای، خنک، رها، آباد، آزاد، امین، مهربان، فروتن، مُسَکِن، مسکوت، صبور، منظم، مودّب، موجّه، با اندامی سپید چون برف وَ دو مردمکِ سیاه که بر آن بسیار از رنگ آبی پاشیده اند...!

شبیه به لغزش ماهی های کوچک، لا به لای انگشتان پا

شبیه به نفس کشیدنِ خورشید، میانه دریا

شبیه به صدایِ صور در پرده گوش،

شبیه به رقص سماع در عالَم ملکوت...

"وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان،، به چه ماند این دو فانی به جلالتِ معانی/ بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد،، به نشان رسی تو آن دم، که تو بی‌نشان بمانی."

زیبا.. زیبا.. زیبا
71 تشکر شده توسط : پرینکی هانی فرنـاز
چهارده بعد از ظهرِ روز یکشنبه، آقای 'م' در حالی که بر حسب عادت کف دستانش را روی میز می‌کوبید، بعد از شرح سرگذشتِ "شیرین و فرهاد"، با آن لحن پر طمطراقِ همیشگی اش، گفت: آآآی عزیزانم! بدانید وَ بدانید! یک؛ اگر اشاره ‌ای به طرفی گیرید، بدان معناست که چندین اشاره به سمت خودِ شماست!
دو؛ حواستان باشد، آن زمانی که آدمی تُند شود اولین آتش را در دامان خود بیندازد...!






در جمعی، حضورا، تعدادی بوییدند عود اسپهان را.
بیشترین جمله شنیده شده، توسط گوش راست، بدین شکل بود:
_ گلاب است. دوستش ندارم.


ساقه یک شاخه رُز به درازا کشید وُ بر گردن طناب افکند. گل زیبا بود لیکن تیغه داشت زهرآلود. تا بپیچید بر خِرخِره‌ام دَمی، نوایی، به پیشِ پرده چپ نجوا کرد: هیچ کدام از آن‌هایی که گویند نیستم...!


• شرحِ فضا:

"ایکس" یه شب که داشت بی‌محابا و هدف در جاده خیالِ خام وُ خاکی وُ غبار آلود خودش جیپِ گوجه‌ای رنگش رو می‌روند، به یه ستریپ کلاب رسید. زد بغل، رفت تو، نشست پشت بار، تکیلا گرفت، رقص رقاصه رو تماشا کرد، دست انداخت ته حلقومش وُ یه مشت اسکناس، شاباش وار، ریخت رو سر ستریپ دنسر سبزه اندام‌ترکه‌ایِ اونجا وُ عطرشو عمیق بو کشید و گفت به به!
مُشکِ عرق‌ کرده وُ سرکش!
حضار، دستمال به دست، حین پاک کردن عرق هیجان‌شان سوتی زدند و گفتند: ناز شستِ دماغ‌ات! معلومه شیر پاک خورده‌ای مَشتی.

[حقیقتا اینجانب اندک شبه آکوردی لکتونیک احساس می‌کنم در این عطر.] تو گویی دارد برای باز آفرینشِ معصومیتِ از دست رفته‌اش می‌نوشد.*

دم کرده، کثیف، با تمایلات صابونی. سیم بر بدن کشد تا پاک کند لکه چرک‌آلود را. عود هم یاغی‌ست. به "بلک عود"ِ لارن مزون می‌ماند. همانقدر سرکش و متوَحِش! می‌‌بلعد از سُرخی و پاکیِ رز؛ سپس قی می‌کند بر سبزیِ دشت، اسید معده خود را!

من از عُشاق رز ام. و دوستش ندارم ایشان را.
برای رز و آب و گل‌آب پسندان مناسب نیست به عقیده من!
رنگ‌های: سفید، گندم‌گون و سبزه
مکان: باری مملو از مَشتی.
سن: پلاس هجده


*پی‌نوشت:
ابتدا سلام‌ها و درود‌ها :)
و دوم پوزش بابت آشِ تندی که شوربا شوربا پختم امشب.
و سوم... گفتم آن بالا 'معصومیت کودکی'.
یکی از حسرت‌هایی که همیشه و همیشه بر دلم خواهد ماند می‌دانید چیست؟
قدیم‌تر ها، خردسالان فامیل، از مهر و عادت، برایم بی‌شمار نقاشی می‌کشیدند. قسمتی از کمدم مملو از کاغذ‌های رنگی شده بود... بعد‌تر ها که سن خودم هم بیشتر شد و کمبود جا و خانه تکانی هم مزید بر علت شدند، همه آنها را، همراه کتاب‌های درسی دبیرستان ام، فرستادم برای بازیافت. آن کودکان برای خودشان نوجوان و جوان شده اند. دارند بزرگ می‌شوند و از آن رویایِ صغیر خود بیرون می‌آیند. حال دیگر چون بزرگ‌سالان می‌دانند که غم چیست، افسوس چیست، دعوا چیست، مُشکل و تنگنا چیست.. برخی هایشان هم می‌دانند که خُسران وجود والدینی نا‌اهل‌ چگونه تیشه بر ریشه زندگی‌شان خواهد زد! عکس‌های کودکی‌شان را که می‌بینم با خود زمزمه می‌کنم که ای کاش هیچ‌گاه قد نمی‌کشیدید. ایکاش لااقل آن زمان می‌توانستم به شما بگویم که برای بزرگ‌ شدن و بالا بردن رقم سن‌تان، انقدر تقلا نکنید! اما بزرگ‌ترین حسرت را برای آن کاغذ‌های بازیافت شده می‌خورم. دلم می‌خواست می‌توانستم تعدادی از آنها را هر شب مقابل خود بگذارم و برای یک معصومیت‌ رها شده، همچون حال، بگریم.
64 تشکر شده توسط : پرینکی هانی مهیار محمدی
Red Wine Brown Sugar
لینک به نظر 10 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به Blanca
خواهش می‌کنم :)
اصلا گلاب‌گون نیست حقیقتا. بیشتر شبیه به بوییدن یک شاخه گل رز می‌مونه؛ یک رز درشت که سرخی اش به تیرگی می‌زنه. من چند سال پیش در تابستان استفاده می‌کردم؛ و بیشتر از هر چیز بوی شراب و تمشک ازش می‌گرفتم که با شکر آمیخته، و شیرین شده.
و اینکه بله :) دقیقا میشه در مواقع خاص روی ایشون حساب کرد. پشیمونتون نمی‌کنه اصلا به شرطی که اخلاقشو دوست داشته باشید ؛)
41 تشکر شده توسط : مهران میرزایی M  Wolf
بلانکای عزیز درود،
بله جانم.
تمشکی، سُرخ، آبدار، لیکوریک، و میوه‌ای‌ست. کاملا مناسب خانم‌ها.
بر پوشش تیره متشکل از رنگ‌های سرد یا خنثی؛ سیاه، زرشکی، بنفش، ارغوانی، طوسی، زغالی و... بسیار می‌نشینه! و بازخورد براتون به همراه میاره خیلی؛ خصوصا از جانب آقایون.
39 تشکر شده توسط : M  Wolf حسین رفیعی
Rouge Smoking
لینک به نظر 9 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به Rene
سلام جانم :)
ای دختر زیبا با آن چشم‌های‌ بسیار دقیق وُ تیز! :)
همین الان دیدم پنج سال از چرخیدن من در مدار جهانِ عطرها می‌گذره. اکثرا میگن که برای عطرباز شدن یک سری کارهای اداری می‌بایست انجام داد تا شامه شما چون حسابداری متبحر بتونه مو را از ماست بیرون بکشه و ریز به ریز نت‌ها رو تحلیل کنه وَ اینطور صحبت ها. من همون سال که پام به این دنیا باز شد با سر رفتم داخل سرزمین‌هایی که به عمر خودم ندیده بودم و به ذهن‌ام ابدا خطور نمی‌کرد که اصلا همچین جاهایی هم می‌تونستن وجود داشته باشن! انگار به جای شروع کتابِ آموزشِ الف با، از همون ب بسم لله گفتم من کلیله و دمنه می‌خوام! هرچند جواب خودم و سلیقه ام رو هم یک جورایی گرفتم!
تاپیک شما رو دیدم اتفاقا و با خودم فکر می‌کردم چقدر در برخی زمینه ها سلیقه‌تون می‌تونه درست شبیه به من باشه. سخن اضافه نگفتم چرا که مکسین عزیزم به دقت، درست‌ترین آدرس های ممکن رو داد به شما ؛)
فقط نمی‌دونم چرا دوست دارم شما آلیس بشی و با کله بیفتی در سرزمین عجایب!
چند تا دونه بچه غول، در کنار آن عطرهای معقولی که عزیزان پیشنهاد دادند به شما، از این خانه ها اگر پیدا کردید تهیه کنید.

•Tauer Perfumes
•NASOMATTO
•ORTO PARISI
•Beaufort London
•Majda Bekkali
•Map of The Heart
•Naomi Goodsir
•Francesca Bianchi
•Etat Libre d'Orange*


آگاه باشید که این وسوسه هارو دارم نزدیک به گوش چپ شما میگم! یعنی کاملا منطقیه اگر بخواید از پیشنهاد من بر حذر باشید. :)
قدردان محبت شما هستم خانم. ارادت های بسیار خدمت شما و همگی عزیزان عطرافشانی‌ام. مرجان خانم نازنین، آقا فرهاد و حدیث زیبا روی از نگاه‌تان بسیار ممنونم.
به راستی چه چیزی در جهان گرم‌تر از سایه لطف شماست؟!
امیدوارم مهر همگی‌تان مانا بماند و قلب‌تان هماره برای دیگری تقلّا کند که از انسان تنها طنین تپش‌های دل‌اش در گوش جهان باقی خواهد ماند.
با تشکر و قدردانی ویژه از مدیریت عزیز و صبور ما. عذر تقصیر مدیر جان که بنده خط‌کش ام مدام فراموشم میشه :(
46 تشکر شده توسط : M  Wolf Eric Revo
Bright Crystal
لینک به نظر 9 اردیبهشت 1405 تشکر پاسخ به Amelie
آملی خانم نازنین سلام ها :)
حرف زنبور و گل محمدی شد دو تا خاطره به یادم اومد. اجالتا داستان گل محمدی رو میگم چون خیلی بیراه به فضایی که این عطر برام تداعی می‌کنه نیست. تا بعد ببینم ماجرای زنبور عسل رو چطور می‌تونم خیلی سوسکی قالب نوشته هام بکنم ؛)

من بسیار کوچکتر که بودم یه روز به سرم زد خودم گلاب گیری کنم! بله، فکر می‌کردم به همین راحتی هاست. دو سه مشت از گل‌های سرخ باغچه رو (چند نوع متفاوت!) ریختم داخل یک قابلمه کوچک و یکم آب ریختم توش و گذاشتم ساعتی روی اجاق‌گاز بجوشه. بعد اون مایع محترم رو توی یخچال گذاشتم تا خنک بشه و مثلا گلاب ربیع بنده آماده. :) و فکر می‌کنید جهت تست چیکار کردم؟ درسته، خوردمش! :)
واکنش خودم و سیستم گوارش ام بدین شکل بود: این که اصلا گلاب نیست! این ترکیب معطرِ گُلمَنگُلی که ایضا ذره ای گَس و نمور و علفی تشریف داره چیه من خوردم! :)

من اون موقع ها همیشه برف شادی داشتم تو اتاقم! هر وقت دلم برای برف تنگ میشد در همون حیاط و زیر نور سوزان آفتاب، می‌چرخیدم و روی سر خودم برف شادی می‌ریختم. :)
برایت کریستال خیلی بوی اون روز‌های منو میده. بوی آب بازی، بوی گرمای تابستان، بوی برف‌شادی، بوی اون عصاره عجیب که دختر بچه‌ای اسمش رو گلاب گذاشته بود. بوی دورانِ طفولیتِ شیرین وُ صورتیِ گلدار!
چه روزهایی، چه روزهایی...!
43 تشکر شده توسط : M  Wolf الهام الهی نیا
درود بر شما از سرزمین عاشقان تنهایی که اعتقادی به عشق ندارند ؛)
لذت بردم دوست عزیزم.

نمی‌دانم چرا؛ به طرز عجیبی به یاد آن دیالوگ معروف فیلم نوستالژیا از جناب تارکوفسکی افتادم. خیلی یهویی! :)

"Tu conosci grandi storie d'amore, classico. Niente baci, niente baci! Niente di niente! Purissime! Ecco perche grandi. E sentimenti non expressi non si dimenticano..."


آن داستان‌های عاشقانه بزرگ کلاسیک را می‌شناسی؟ بدون هیچ بوسه ای! بدون هیچ بوسه ای! هیچیِ هیچی! خالصانه! اصلا به همین دلیل است که بزرگ هستند. آن سکوت و احساسات بیان نشده هرگز فراموش نمی‌شوند...

(پوزش اگر احیانا غلط املایی یا ترجمه ای یافتید :))

مدیر عزیز؛ می‌دانم. واقعا وَ جِدا ببخشید :(
42 تشکر شده توسط : M  Wolf Eric Revo
به وقت باران و شاعرانگی‌هایش، به زیر اَبَر ابرهای سیه روی، چنان مسخ، خیره به آفتاب آسمان دور دست هایم.
در مسیر آزمایشگاه بودیم. مادر می‌گفت چه هوایی و افسوس که لذتی از آن‌مان نیست. من سری تکان دادم و با خود فکر می‌کردم که مگر می‌شود چنین شویم! نازنینی که عمری در تمنای سبزی بود و اندکی هم آبی، حال نمی‌داند به مادر چه بگوید.
از پله‌های کلینیک بالا رفتم و مقابل خانم نشستم. عطری گلی|پودری زیر بینی ام پیچید. گفت: رگ هایت کو پس؟ :) گفتم همیشه همین بساط را دارم؛ رگ‌هایم قایم می‌شوند با اینکه ذره ای نمی‌ترسم :) دستم را بست و سوزن را به پوست نزدیک کرد. به سنگ تراشیده استخوانی رنگی که سوار بر رکاب نقره‌ای نشسته بر انگشت میانه‌اش بود نگاه می‌کردم و سرخی خون. این هم بساط همیشگی ام است؛ به هنگام خروج خون، آن را بدقت تماشا می‌کنم. رگ در هم تنیده است بدن را وُ ما میان خون‌ خود غلت می‌زنیم.

مدتی‌ست دوست داشتم از ماجرا های جالب این عطر برایتان بگویم. امروز روزش است انگار. :)

• زیبا‌ترین حس و حال را شبی با ایشان تجربه کردم که دامن ساتنی مشکی و پیراهنی به رنگ قرمز گوجه‌ای به تن داشتم و کتی بر شانه هایم بود. آن شب به تنهایی رانندگی می‌کردم. غمگین نه، اما بسیار بی‌حوصله بودم. زندگی ام قمر در عقربی بود آن سال :). بوی دودی پودریِ آلبالویی اش به زیبایی تمام بر آن سُرخی و سرما دلبری می‌کرد. داشتم مسیری را پیاده می‌رفتم، مردی مقابلم ایستاد. موقر و بسیار خوش‌پوش بود. از آن کت شلواری‌هایی که خوشم می‌آمد. منکرش نشوم بسیار هم زیبا بود. کم پیش می‌آمد ظاهر مردی نظرم را به خود جلب کند. خواست با من شاید دوست! شود، اما امتناع کردم. داشت می‌رفت که گفت: اسم عطرتان چیست؟ نامش را گفتم، زیر لب چند بار تکرار کرد و به راه افتاد...

• شبی دیگر آن را بر کتی چرم اسپری کرده بودم. استایلم تماما مشکی بود. جگرکی رفته بودیم. پس از اتمام غذا چند تکه از جگر باقی مانده را در لیوانی پلاستیکی گذاشتم و به دنبال گربه ای که چشمم به او خورده بود رفتم. در آن حین یکی آمد و از من خواستگاری کرد. چقدر خندیدم. با خود گفتم نگاه کن وسط جنگ بعضی ها چه خجسته اند :)

• روز ژوژمانم بود. صبح‌اش آنقدر یخ زده بودم که به طرز شلخته ای لباس پوشیدم. لباس آستین بلند و ژاکت و یک کاپشن بلند مشکی. و آنقدر هول بودم که فکر نکرده دست بردم طرف روژ سموکینگ. رسیدم دانشگاه و نوبت من شد. یک لحظه آمدم از جلوی میز استاد بروم آن طرف که سرش را بالا گرفت و ته کلاس را با چشمانی متفکر نگاهی انداخت و رو به ما گفت: بوی سیگار نمیاد؟ حتم داشتم که حرفش به خاطر بوی عطر من بود. با خود گفتم عالی شد :) بوی سیگار نمی‌دادی اول صبح که دادی. کارم را به دست گرفتم و صفحه به صفحه آن را دید. با لبخندی گفت با اندکی ارفاق بیست شدی، آفرین! ازش پرسیدم: بدون ارفاق چه می‌شدم!؟ گفت نیم نمره تفاوت داشت. گفتم: همان هم خوب بود :) دیگر روی‌اش را نداشتم یکه به دو کنم و بگویم که چقدر از ارفاق کردن بدم می‌آید! اینکه ترجیه می‌دادم چند نمره پایین تر بگیرم اما نمره ام واقعی باشد! نه مثل خانم "ک" که کارش از نصفه هم نیمه تر بود اما به صلاح‌دید! استاد او هم بیست گرفت و در آخر شاد و خندان به خانه رفت..! :)

• یک شب هم که همچون حال باران می‌بارید در ماشین با دوستم بودیم که گفت: عطرت چقدر باحاله. گفتم دوسش داری چون آلبالو داره. گفت: آره دقیقا! بوی رژ لب آلبالویی میده.
ساعتی بعد از در آغوش گرفتنش و خداحافظی، پیام داد که از کجا می‌تواند آن را بخرد. گفت برای مادرش می‌خواهد. و اینکه مادرش رد بوی آن را که بر لباس دوستم بود شنیده و برای اولین بار است که چنان شیفته عطری می‌شود.
مادرش می‌گفت عطر نازنین بوی محبوبه شب می‌دهد. می‌گفت که او را برده است به آن دور ها! آن زمان که پدری بود و خانه‌ای؛ و حیاطی و باغچه ای مملو از گل!
از همان سبز ‌هایی که مجنون می‌کند قلب نازک هر شاعر پیشه ای را!

حال که این‌هارا نوشتم اما چیز دیگری بر لباس دارم. عود اسپهان! عجیب جانوری‌ست که به زودی از او خواهم نوشت.
اما روژ سموکینگ برای خانم‌هاست، آن هم از نوع سامورایی‌اش؛ و حقا که داستان‌های جالبی برایتان می‌سازد! :)


باری هوا هوایِ سهراب است باز انگار!

و در دور دست خودم، تنها، نشسته‌ام.
انگشتم خاک را زیر و رو می‌کند.
و تصویرها را به هم می‌پاشد، می‌لغزد، خوابش می‌برد.
تصویری می‌کشد، تصویری سبز، شاخه ها، برگ‌ها...
78 تشکر شده توسط : marrry Mehrdad Ebrahimi
Guidance
لینک به نظر 9 فروردین 1405 تشکر پاسخ به شکیلا میلانی
شکیلا جان، ابتدا تشکر می‌کنم بابت ریویو های بسیار راه‌گشای شما و هچنین درود ها بر تو جانم. کامنتت به قدری به جا و حق بود که نتونستم صرفا دکمه تشکر رو بزنم. پاینده باشی؛ مرسی🫡
33 تشکر شده توسط : Ghazal حکایت دوست
جناب جمالیان و آقای رفیعی عزیز، سلام ها :)
من اصلا نرفته بودم که برگشتی در کار باشه. همانطور که عرض کردم، هم جناب سخی عزیزمان گوشم را اندکی چنان پیچاندند ( نگم که چه کیفی داد! )، هم حقیقت خودم داشتم فکر می‌کردم هر مسافری نیازمند سرزمین و مقصدی ست؛ و من، کجا رو داشتم و دارم جز اینجا؟! باری انگار عطرافشانیان می‌بایست همچنان، به قول امروزی‌ها، بنده رو گردن بگیرند. :/
ای مدیر عزیز، باز هم از این تریبون استفاده می‌کنم برای عرض شرمندگی فرااواان. تمام اون اطوار هایی که ناگاه گردن مدیر انداختید جناب جمالیان، تقصیر خودم بود. بِلا استثنا! من حتم دارم ایشان حین اینکه مارا تماشا می‌کنند به دقت و درستی :) در مواجهه با حرکات بعضا انقلابی بنده تنها دستی بر پیشانی گذاشته و شاید آهی می‌کشند. ممکن هم هست دیگه عادی شده باشه بعد از چند سال! واسه من که هیچ‌وقت یه سری رفتار هام عادی نمیشه؛ بطوری که سنگینی بارِ افسوس‌اش مدت ها روی دوش ام می‌مونه :(
شرمنده‌ و دست‌بوس همگی هستم؛ بیش وَ بیش از آنچه گمان می‌کنید!

بسیار بزرگوارید؛ خدا حفظتون کنه✨
39 تشکر شده توسط : مهیار محمدی Poison Ivy

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan