نظرات | nazanin
ترتیب نمایش
چه شد پس؟ اومدی که! :/
حقیقت چمدون به دست بودم؛ هرچه فکر کردم دیدم سفر را نشاید در این زمان! همونطور که تو خونه همیشه به مادرم می‌گفتم: 'ببین مامان جداّ من پامو از این شهر و خاک بیرون نمی‌ذارم.'
آموزگار مهربانم هم گوشم رو پیچاند بابت آن اطواری که از خودم درآوردم. و حال که این ریویو رو خدمتتون می‌نویسم، همچنان با یک دست گوشم را می‌فشارم. به او هم گفته بودم خوشا آن گوشی که به پند تنبیه شود ؛)



من از فو دلیسیوز اول مشابه اش رو تهیه کردم و سپس از دوستی ده میل دکانت از شیشه اصلی خریدم. قبل تر ها نیم میل دزدیده بودم؛ اما خب، اونو دیگه لطف کرد به حسابم نزد.

من اغلب عینک می‌زنم. علاقه وافری به داشتن کلکسیون عینک دارم؛ در فرم ها و سبک‌های گوناگون.
مدتی میشه که فقط از این عطر استفاده می‌کنم اما امشب وقتی دستش را گرفتم عینکم رو از چشم درآوردم و فهمیدم بهتره این مدت دنیا رو ورای قاب و شیشه ای ببینم که مقابل چشمانم قرار می‌گیره.
و او آنگاه که به عمق چشمانم توانست بنگرد آرام‌تر شد!


ایکاروس حق مطلب رو ادا کرده اونجایی که گفته: 'بشدت بازخورد گیر است اما بیش از واژه مصنوعی نمی‌شود به آن داد.'
ببینید؛ اتمسفری‌ست سراب مانند از نهایتِ شیرینی. هجمه ای‌ نسبتا! خطی از هر آن نُتی که می‌شه رایحه رو چسبنده کرد؛ مربا گون :)
آلبالو غوطه‌ور در لیوانی مملو از عسل‌ی آب‌نباتی؛ تزئین شده با کاراملِ سوخته. و یک تافی درشتِ دست‌سازِ شیری/وانیلیک، با کرم شکلات فانتزیِ تزریق شده به درون اون، بر بشقابی چوبی قرار داره. به واسطه لوندری نرم و خوش‌خُلق محوری پودری/تمیز شبیه به پودر بچه به عطر اضافه می‌شه. این خاصیت بر پوست های سفید بیشتر نمود پیدا می‌کنه! شخصی که پوستش سفید بود ایشون رو بر گردن خود افشاند و خطاب به من گفت رایحه بوی تن نوزاد می‌ده؛ هرچند روی تن تو فضایی شیرین وُ عسلی | آلبالویی ازش می‌گیرم. من اون شب بارونی چرمی به رنگ زرشکی به تن داشتم.
مَخلَص رایحه همین‌هاست. این لیوان و اون بشقاب ساعت ها مهمان میز شما هستن. میزی که روی اون احتمالا یه شاخه یاس هم توی گلدون وجود داره. می‌مونه و می‌مونه و کم کم ناپدید میشه. نه مار و پله ای بازی می‌کنه و نه تاسی می‌اندازه برای به چالش کشیدن شانسش که شاید ارتفاعی رو بالا و پایین بره. سر جاش هست؛ محکم و بی‌ چک و چونه :)
اگر به دنبال همزمان پیچیدگی و بازخورد بی‌اندازه هستید و عاشق شیرینی‌های بدون مرز، که سبب دیابت هم شاید بشن، دست بذارید رو همین که عمرا پشیمون بشین. هم بر رنگ‌های تیره می‌نشینه و هم زنگ‌های روشن. امشب روی یک اورکت سفید بلند و شالی به رنگ آبی کاربنی اسپری اش کرده بودم. بی‌تکلف و مکث خودش رو به چشم مخاطب میاره.
اما از شما چه پنهان با این قیمت ها ارزش خرید دارد آیا؟ خیر :/
یاد استاد زیست‌شناسی ام بخیر. هروقت می‌خواست بگه نه به جاش می‌گفت جواب این مسئله میشه یوخدی :) فو دلیسیوز هم خیلی خیلی یوخدی؛ مگر دغدغه کرکتر و هنر عطرسازی و صد البته مبلغ درشت نیازمند پرداخت‌ش رو نداشته باشید.

من چهار سال پس از اتمام دبیرستانم دانشگاه نرفتم. رشته ام ریاضی بود، سه سال پس از اون تجربی خوندم و یک سال هم هنر. تمام شش سالی که مشغول تحصیل سفت و سخت بودم عینک به چشم می‌زدم. یک روز عینکم رو درآوردم و خودم را واضح‌تر در آینه دیدم. هنر رو همون روز انتخاب کردم، جلوی آینه، و همونجا جهانم آروم تر شد. ؛)

در این بهار دعا می‌کنم نور و برکت و شکوه به میهن‌مان بازگردد. آمین✨
65 تشکر شده توسط : Eric Revo Poison Ivy
صبح آن شبی که دکتر مریم را جواب کرده بود، خوابش را دیدم.
هفت مرد تابوت چوبی اش را گرفته بودند. در دست هر کدام تسبیحی بود که سرخی عقیقِ آن چشم را می‌نواخت! داشتند بدرقه اش می‌کردند با دعا!
بیدار شدم؛ دامادش خبر فوت او را به مادرم داد.
مریم دو دختر داشت. خانم 'ن' و 'ف'. هرچند 'ن' بر سر مزار اش خمیده، اشک می‌ریخت خونین، 'ف' تنها جیغ می‌کشید!
مریم آن زمان که زنده بود می‌گفت: 'ف' دیگر جانم را گرفته است!
تندی می‌کرد با مادر خلاصه..
دنیا معکوس است عزیزانم!

کرایینگ آو ایول این وارونگی را نشان‌تان می‌دهد؛ به روشنی!
به سان مظلومی که در یقه خود فرو می‌رود و آن شکم سیری که دهن دریدگی می‌کند مدام...!

عطر سراسر چرم است، اما نه عرق کرده؛ که یاغی!
میان تمایلات سرکشانه پیاله چوبی، جامی از دست به زیر افتاد.
شبه آکوردی مشروبی در عطر وجود دارد، در حد تعادل! تا سقف زوال عقل نمی‌‌نوشد خدا خیرش دهد.
مریم به زیرِ اَلَک می‌غلتد؛ شیره اش روان.. تمشک هلّه می‌کند وُ قند می‌ساید سرِ چرم را...!
اتمسفری رزینی بنا شده بر ستون جیر. لغزش میوه‌جات شهددار بر پوسته آن، و سپس تزریق حلاوتی اضافه، فضا را مخملین می‌کند.
رایحه حول چنین جامعه ای می‌گردد، وَ از ریشخند وُ اغوا تغذیه می‌کند؛ وَ زنده می‌ماند با کَف وُ سوت مردمانش.

بسیار قابل درک و ستایش است این مخلوق!
برای چنین زمستان هایی مناسب است و به وقت یک خداحافظی اجباری :)
باری آدم است و مُچی ظریف وُ زوری که به ظرافت بی‌رحمانه روزگار نمی‌رسد!

• عمیقا دوستتان دارم و همیشه در یاد و خاطرم خواهید ماند.
چه حق گفت مسیحا سخن ما! فراموش می‌شوی چون مرگ یک پرنده. گویی هرگز نبوده ای.
باز هم بگویم: دوستتان دارم.
اما انگار وقت سفر رسیده است. :)
باید سفر کرد به جایی دیگر.. جایی که کم و بیش گرمایی بدهد و واژگونان را سرزمینی باشد!

در پناه خداوند بمانید
نازنین✨
48 تشکر شده توسط : Eric Revo Poison Ivy
عود زریان؛ از زبان یک اشراف‌زاده.



سه پاف کوپید‌ ۵ زده بودم، اما تنها یک اسپری بر پوستم تمام اتاق و شامه ام را در خود تنید. یعنی در یک کلام، پرفورمنس بوم!

و باز هم دستان سرخِ سسیل جادو کرد! سحر طراوتِ رز بر دوش مردانه عود.
پر حرارت، آبدار، تازه.
شبه آکوردی خاکی وَ نمور که کثیف نیست. اشارت های فوژه‌ای/ صابونی که نمادی از اصالت خاندان اش است.
عطر ادوارد در The Gentlemen. دوک جوان، با صدای بم و لهجه غلیظِ انگلیسی. ابروان و موهای خرمایی و چشمان تیره شرقی. پوست گندم‌گونِ مایل به سبزه.. یک اُلدمانی ستایل جذاب، آمیخته به جدیت وُ ذکاوت و در عین حال اندکی طنازی؛ وَ در حد یه قاشق چای‌خوری هم قِرتی بازی داره. :) اصلا دارک نیست؛ پس بیاین در رابطه با عود زریان از ماجراهای عجیب و کُشتار های توی سریال صرف نظر کنیم.
هرچند این عطر هم چون دوک بر این عقیده است که:
'Not without danger!'
پس اینجا برگ تنباکویِ گَس و اعلا اش رو مقابل فندکی زرّین می‌گیره و صدای سوختن اش در پس‌زمینه طنین انداز می‌شه.
طول هجده و قطر دو سانتی‌متر، سیگار مورد علاقه چرچیل؛ خیلی تشریفاتی!
'When lid he would have the full attention of the room.'
اتمسفری عودی _ ادویه ایِ بسیار لایت..
'All waiting and anticipation for when the impossibly long column of ash would fall!'
رایحه واضحا شیرین بیان داره!
یک آکورد تلفیقیِ خامه‌ای|سپایسیِ زاویه دار تشکیل میده اما انقدر ظریف این‌کار رو انجام میده که ابدا اذیت کننده نیست.
وهمی از برق زعفران هم برای اینجانب دارد!
کرید است وُ ظرافت لوکس اش؛ وَ جزئیاتی که می‌سازد فراموش ناشدنی!



از پلی‌لیست بسیار آشفته ام دو ترک از آندره‌آ بوچلی عزیز پخش شد؛ بعد یک‌دفعه رفت روی شکیرا Loca :/
چون یکم شیطونه :) من لوکا رو چند بار گوش دادم تا ریویو ام رو تموم کنم ؛)
این دوتا رو هم داشته باشید از جناب بوچلی:
Love in Portofino
Brucia la Terra

برای آقایان. چه رنگ هایی؟ :) باتل اش خیلی خوشگل داره چشمک می‌زنه بهتون :).
یه دست کت شلوار و جلیقه دست‌دوز ایتالیایی به رنگ قهوه‌ای|نسکافه ای، پیراهن آبی، کراوات ابریشمیِ طرح‌دار، کفش چرم قهوه ای سوخته، یک ساعت صفحه مربعی تمام طلا.. و .. دیگه.. همین دیگه.
ماندگاری و پخش هم که عرض کرده بودم پیش‌تر، اما تاکید می‌کنم، بوم!!
..........................

The Gentlemen 2024
48 تشکر شده توسط : کاوه Poison Ivy
این را اول بگویم،
وقتی در این شرایطِ (به قول عزیزانم) برزخی :) نام نیک هر یک از شما را اینجا می‌بینم، عمیقا شاد می‌شوم. خداوند را شکر می‌کنم که هستید وُ می‌نویسید، و منت می‌گذارید و می‌خوانید نوشته های کج و معوج من را. تصدق چشمانتان.



یک گمشده را، در 'تنها' دو میل از سمپلی که به من هدیه دادند، یافتم. (توجه کنید به این افسوسی که در کلمه "تنها" بود! این فاصله کِش آمده دستان ما با ساده ترین چیزهایی که دوستشان می‌داریم، از مظلومیِ کشور است!)
ایران‌ی که قوم ها در آن آمدند و رفتند! اما برجای ماند. سرزمین چهار فصل که از آن طلای سیاه می‌روید؛ سپس فرزندانش برای خرید نان شبانه‌ جیب‌هایشان را می‌تکانند!
خیلی ها می‌آیند و می‌روند! اما خاک باقی خواهد ماند! میهن از اموال هیچ کس جز مردمان اش نیست! چسباندن این حرف مقدس به دیگری شایسته نیست. تمنا می‌کنم این را جدا بدانید. وطن همان وَتَن است! زندان نیست گر زندان بان داشته باشد! از پوست وُ خونِ ماست. و چه روزها که او ندیده! هشت سال وُ دوازده روز وُ دو روز وُ این یکی را نمی‌دانم چندی به طول انجامد. لاله شما و آن‌هایید عزیزانم! لاله همان وَتَن است. لاله جانِ مردم مهربان این سرزمین است. لاله، سرخیِ همان خیابان هاست!! نگذارید کسی این‌‌ها را تحریف کند؛ این‌ها مبرّا هستند از هر شی و شخصی! این‌ها همیشه خواهند ماند، و این‌ها پیروز می‌شوند! می‌دانید چه می‌گویم؟ امیدوارم بدانید.


این 'پرنده نیمه شب' شده است گمشده ام. آزاد است؛ و این آزادی را از تنهاییِ بسیارش وام گرفته!
او از همه چیز دوری جُسته و در اتاقش مانده بود، اما درب را بر سرش شکستند!
میان مِهر فرشتگان وُ دست زمخت شیطان هیچ کدام را نخواست! او از همه چیز، هیچ را خواست؛ سپس میان همگان بیگانه شد!

ردِ انگشتان مُشک ای ژولیده بر گِل تازه. نسیم سرد از سرزمین های شمالی. دشت وتیور با آن شمایل صابونیِ فروتن و سیمای رنگ‌پریده که با لب گشودن، زمزمه ای نامعلوم از تلخیِ برگ انجیر به صدا در می‌آورد.
اتمسفری خشک و مرطوب!
چون به تماشای سوختنِ تنه خیس درختان نشستن!
آب را آتش زدن و آتش را به آب کشیدن!
آخرالزمانی که به وقت شب، او، به دور از مردمان، و از بالا، به آن می‌نگرد.
برگ انجیر بسیار واقع گرایانه سخن می‌گوید. تنه ای بر تنه شیرینیِ میوه جات تازه و تابستانی می‌زند و فضا را گرم می‌سازد. زمین بازی اش میان خاک است.. میوه ها بر لیزیِ زمین سُر می‌خورند و تجزیه می‌شوند. بخاری شیرین و صمغ‌مانند از آن‌ها به آسمان رفته و بارور می‌سازد ابرکی را. وَ باران، گونه بازمانده ای را بوسیده و قند اش را در اشک وی حل می‌کند...!

پخش و سیاژ متوسط و ماندگاریِ خوب. طبع رایحه را نمی‌دانم. انگار در زمستان سردتر و در تابستان گرم می‌ماند!
و بسیار سخت پوش است.
مناسب برای رنگ های تیره
و انسان های تنهاست...!
67 تشکر شده توسط : Poison Ivy حکایت دوست
بنده باز هم هنگام بوییدن این عطر، به آن رایحه شیرینِ مرباییِ نیمه ملسِ تمشکین اش دهن کجی کردم.
تمشک در اینجا پادشاهی‌ست نشسته بر یالِ تختی روان از برگ پرتقال.. از فراز بلندای مست کننده اش، به تماشای ظرف گَردانِ زیرِ پایش نشسته است. کاسه ای چوبی از میوه‌جاتِ نیم‌پز، که شده اند کودکان تمشک وُ حرارت‌شان را از دَمِ گرمِ او گرفته اند. و من شدم مُشک. او گفت کمر خم کن رو به فرزندانم تا که تو! پُلی سازی میان من وُ آنها! قدوم بر دوش تو نهاده به سوی من آیند. من گفتم نه! چانه بالا، خیره‌سر خیره به سیمای سُرخ اش تَرک وی گفتم. پُشت برگردانده، به وقت خروج، نوکِ پایی زدم بر بساط اش؛ وَ از کِبر خود شیره ای تلخ بر جانِ طفلان‌ ریخته، قسم بر شکوه او خورده که هرچه شیرینی سازد زهر خواهم ساخت.
رایحه چشم‌گیر و پر زرق وُ برق است اما مشک که می‌آید هاله ای بر چشمِ مشام‌تان پوشانده و نمی‌گذارد گذرِ زمان را تماشا کنید. به خود می‌آیید، و می‌بینید در جریانِ اتمسفری سرگردان، به دور خود می‌پیچید.


مارلی ها گاها میانه راه می‌لغزند، متاسفانه.
اما گاهی می‌شود گفت فدای سرشان :) من به والایا و آتالیا می‌گویم فدای سرت جانم؛ تو با تمام سخنانِ دست و پا شکسته ات زیبایی!
اُریانا هم چنین است. اما من اینجا چیزی به او نمی‌گویم چون میوه پسند نیستم. اما اگر شما آن بشقاب مملو از میوه های رسیده و بعضا له شده و شهددار را که با اندک گلبرگ‌های سفید و نارنجی نوازش شده اند دوست می‌دارید، خب، باز هم می‌بایست گفت فدای سرش. :)
بسیار هم پربازخورد است. بی‌شک اگر با پوشش‌تان استایل شود همه به او گوش خواهند سپرد. خاصیت اش این است که دوستان بسیاری داشته باشد؛ و این شوربختانه برایم همانقدر دوست نداشتنی‌ست که تمشک...!
46 تشکر شده توسط : shima a آلالیتا
Golestan
لینک به نظر 18 اسفند 1404 تشکر پاسخ به Farnaz
درود فرناز جانم و دیگر عزیزان،

این بماند به یادگار از من در اینجا؛ که باز به سراغ‌اش خواهید آمد:
گر تمام جهانیان مقابل‌مان عَلَم شوند، ایران خواهد ماند و پیروز خواهد شد. که این، یک امر الهی‌ست!

41 تشکر شده توسط : Poison Ivy حکایت دوست
این روز ها تنها سراغ این زیبای خوش‌رایحه می‌روم.
این روز ها آرامم. در شهر خود، زیر بمب باران، به آسمان خیره می‌شوم؛ عطرِ رز و مشک محبوبم را که با بوی باروت آمیخته شده به ریه هایم می‌فرستم و اشک می‌ریزم..
هم‌چنان زمستان است؛ هم‌چنان جهان رنگ باخته وُ باز هم آسمان آبی نیست. و باز هم پلیدیِ سایه دوست، بر دوش قبر های آماده، سنگینی می‌کند!!
به نقل از ایرج طهماسب: و ما چقدر برای یک خوشبختی بمب باران شده ایم. و چه طفلانی که به خاک سپرده ایم.
بزنید؛ تکه و پاره کنید میهن‌مان را! با روح و جان آزادگان چه خواهید کرد؟!
این خاک بوی لاله می‌دهد! تو برقص و هلهله کن؛ تو نخواهی دانست که لاله چیست...!
46 تشکر شده توسط : Poison Ivy حکایت دوست
من اخیرا بسیار خودم رو جهت یافتن یک شکلات گمشده و دلبند به آب و آتش زده ام!
و در این حین، از باتلی سعادت هم‌نشینی با این نازنین عطر رو داشتم و به نظرم گمشده ام رو ناگاه در این ساعت و این لحظه پیدا کردم!

"نوار افرودیزیاک"

برای من شبیه به توکیو هست در مانی هیست.
یه مازراتی مشکی به نقل از دِنوِر که هرکسی آرزوی داشتنش رو داره.
یک آتشین مزاجِ پر جنب و جوش از پودرِ خالصِ شکلات با پوستی گندم‌گون، که جریان سریع پمپاژ خون اون رو به حرارت و گرما وا داشته..
دهانی به طعم گسِ الکل و سیگاری که نیم سوخته است و هنوز گوشه لبانش جای داره. دودِ گرم به داخل ریه ها فرستاده میشه و سرمای آن با باز دم به بیرون برمی‌گرده و گرد اش می‌نشینه بر موهای تازه کوتاه شده اش. موهایی قهوه ای رنگ که می‌بایست بوی واضحی از دارچین بدهند. دارچینی که در عین قلقلک دادن بینی متصل به شبه آکوردی گرم، کرمی و تلخ از چوب وانیل هست.
بطوری به هم چسبیده اند که ناخن‌های توکیو به لاک‌‌های سیاهش!
باریکه راهی لطیف شبیه به صدای ریز و نازک زنانه ای از یک شیرینیِ گل‌دارِ میوه ای، سرزمین شما رو در بر‌ می گیره.
رایحه‌ای که در عین نزدیکیِ بسیار به انسان، همونقدر دوره و از ناکجا آباد به مشام می‌رسه.. درست مثل قسمت شش‌ام به بعدِ فصل پنج که صدای توکیو رو داریم اما دیگه خودش رو نه.
صدای خونسرد یک راوی که از شروعِ داستانی مملو از ماجرا عطر مخملیِ کاکائو رو نشون ما میده، رِندانه سیگاری دود می‌کنه و مشام‌مان را با یک دارچین دودیِ ادویه ای به هُشیاریِ تمام میاره؛ و سپس ما رو میون انبوهی دود و اندوهِ نبودن حضور گرمش تنها می‌ذاره و دلمون رو خوش می‌کنه به بندِ وجودش.

و حقیقت من دلم می‌خواست شکلاتش رو خیلی بیشتر پیش خودم داشته باشم ولی خیلی سریع از دستش دادم.
شبیه به ریو که با دستی به زحمت دراز شده تا سقف انگشتانش رو بند انگشتان توکیو کرده بود، به زورِ تمام گوشه آستین شکلات رو گرفته بودم و دلم نمی‌خواست از من خداحافظی کنه.
و بعد دوباره فهمیدم انگار مثل همیشه باید از کسایی که خیلی دوسشون دارم زود خداحافظی کنم و حتی اگه زندگی‌های زیادی داشته باشم بازم زورم به ظرافتِ بی‌‌رحمانه ثانیه‌ها نمی‌رسه!
و اینطور وقت ها، ناچار، می‌بایست دلمون رو خوشِ وجودیتی کنیم که در پس ذهنمون حک شده و اگه تونستیم بیخیال مابقیِ کارهای اداری بشیم.
هرچند که به راستی اصل همون حضور است نه ظهور. اما به هرحال انسان است و دلش خوش به چیزهایی که می‌تواند گاهی آنها را ببیند.
باری؛ دیدن یا دیدن؟ مسئله این است...!
51 تشکر شده توسط : Poison Ivy 🌞SAMIRA🌞
Kurky
لینک به نظر 30 دی 1404 تشکر پاسخ به Mrjn j
قربان محبتتون :)❤️
16 تشکر شده توسط : حکایت دوست 🌞SAMIRA🌞
یکسال پیش به مهدیس می‌گفتم که زندگی ام خیلی شلوغ شده. از خوبی هایش این بود که به واسطه رفت و آمد هایی که داشتم خیلی اجتماعی‌ شده بودم و با حوصله، و به قول دوستم بسیار بیرونی. تقریبا سه هفته است که در خانه بست‌نشینی کرده ام و در همین زمانِ کم همه تنظیمات ام برگشته اند به حالت کارخانه. موجودی شبیه به غار نشینان؛ البته فقط به لحاظ اخلاقی ، نه خدای نکرده ظاهری و ژولیده :)
راستی می‌دانستید اولین هنرِ معماری توسط همین عزیزان شکل گرفته؟ درسته؛ با حک کردن نقوش بر دیوار غار ها. یعنی یک پا اینتِریور دیزاینر بودند برای خودشان :)
حالا همینطور که یک زندگی پر رفت و آمد می‌تواند خوب باشد غار نشینی هم در مواقعی بس، مفید واقع خواهد شد. به این شکل که لااقل این مدت بیشتر می‌توانم بخوانم و عطرهای جدید تست کنم، و ذهنم هم برای نوشتن بازتر شده. همین است که نویسندگان محترم گاهی به عزلت نشینی روی می‌آورد.. به قول جناب عطار: کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت ؛)

فاطمه، هم‌دانشگاهی من؛ دختری‌ست با قدی متوسط، لاغر اندام و سفید روی، با چشمان و ابروانی تیره و موهایی خرمایی، که گمانم گاهی آنها را همانطور که نم دار اند به چند دسته می‌بافد و صبح قبل از آمدن پیچ و خم آنها را باز می‌کند و فرفری هایش را اطراف صورتش پخش می‌کند. مقدار قابل توجهی بانمک، بسیار زیبا و به طرز عجیبی خجالتی‌ست. :)
نمکِ اصلی او به خاطر خنده هایش است. میان هر چند جمله ای که می‌گوید، سوالی که می‌پرسد و یا درخواستی که دارد تک خنده ای شیرین و آمیخته به خجالت می‌کند. وقتی کورکی را بوییدم یاد فاطمه افتادم. احتمالا هیچ‌گاه نمی‌فهمد که از او اینجا نوشته ام..

کورکی آداب‌‌دان است وَ فرح بخش و خوش‌بو. هنگام بوییدن آن بسیار سرحال می‌شوید؛ انگار که شادمانیِ کوچکی چون نورهای چشمک‌زنِ رنگی :) درونتان روشن می‌شود. من خنده های ریز و طناز تمشک را برای اولین بار و در این عطر دوست داشتم. پوستی به طراوتِ برگ هلو دارد بر محوری آب‌نباتی|میوه‌ای و بازیگوش. یک پالتو با بافت نرم و کِرِمی از وانیل بر تن اش می‌کند و هاله ای پودری و تمیز با رایحه ای خاص از مشک او را احاطه می‌کند.. یک ابر محجوب وُ کم‌رو با حرکتی مواج و آرام بر دور مو ها. :)

توجه کردن به انسان ها جالب است. هر یک شبیه به کتابی پر از ماجرا هستند که می‌توان آن‌ را خواند و تماشا کرد..
و چه شایسته انسانی‌ست آن‌که در قصه اش نیکو و شریف می‌ماند و لبخندی می‌فرستد امن بر صورت دیگری!
چقدر خوش خواهد رقصید کورکی بر آن دختر، و چقدر عطرِ من نیست!

بماند که انسان ها چه مقدار می‌توانند ترسناک باشند، و بماند که چقدر از آنها می‌‌هراسم.. و باز هم بماند حرف‌هایی که نمی‌شود از آنها سخن گفت...
این رایحه امشبِ من را خوش کرد؛ همان دختر نازِ صورتی. :)
43 تشکر شده توسط : Poison Ivy پيمان

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan