سپاس از شما و دیگر عزیزانی که در مکتبِ نگاهشون در این محفل خوشبو، علاوه بر رسمِ بهتر بوییدن، بهتر دیدن رو هم آموختم. هر کلامِ شما، بذری بود که در من سبز شد و تماشای جهان رو شکوهی دیگر بخشید. مهربونی شما چراغیه که در تاریکیِ ابهام، راه رو نشونم میده و یادتون رو در جانم همیشگی میسازه.
تقدیر، گاه ریشه رو نه به خواهش دل، که به تازیانهی مصلحت از خاک میکشه. رفتن، همیشه به معنی دل بریدن نیست. گاه پای رفتن، فرسنگها دورتر از میلِ موندن میایسته. ما مسافرانِ جادههای اجباریم؛ اونجا که روزگار چمدون میبنده و ما، تنها به تماشای ردپایی مینشینیم که باد با خودش میبره...
آقا عجب درام بویایی سنگینی بود؛ انگار بوی ناامیدی اساتید با نت پایانی واکس پوتین، فضا را پر کرده!
به آخر نوشته فوق العادتون که نزدیک می شدم گفتم احتمالا الان روپیون، با یه بطریِ عرقِ سگیِ دستساز زیر بغل، وارد کافه میشه و میگه: بچهها، متوجه شدم چرا شکست خوردیم! چون داشتیم دنبال نتهای میوهای میگشتیم، این یارو منبعِ تجدیدپذیرِ بوی باروت و قهوه س! پوستش به اینا و تهش به نتهای سیمخاردار و دودِ لاستیک، واکنش مثبت نشون بده!
دست آخر، جمع بزرگان به این نتیجه رسیدن که تنها عطر درخور این چریک استارباکس به دست، اینه که بیک شماره 3 رو از کاوالیه بگیرن و به جای اسپری کردن، مستقیم بریزن تو باک موتورش تا شاید ترکیبش با دودِ اگزوز، ردی از هنرشون باقی بزاره!
در هر صورت پیام پر مهر و راهنمایی ارزندتون رو دریافت کردم....
چقدر خوبه که توی دنیای بی پایان عطرها آدم گمشده اش رو پیدا کنه و از اون بهتر اینه که این تازه پیدا شده، ارزون باشه! حس میکنم اینجا دیگه کاری نمونده و برام پایان خطه!
به عنوان مخاطبي كه ساعت هاي لذت بخش زیادی رو اينجا سپري کرده لازمه از همه تشکر کنم.
Goodbye, cruel world, I'm leaving you today
.... Goodbye, all you people, there's nothing you can say to
پس از اشغال عراق، فاتحانِ، با حوصلهای ستودنی وجببهوجب کاخ ریاستجمهوری بغداد را شخم زدند تا شاید نشانی از سلاحهای کشتار جمعی بیابند؛ اما تاریخ، مثل همیشه، ترجیح داد دروغ را به شیوهای شیکتر تحویل دهد: نه کلاهک هستهای پیدا شد، نه سندی از آن افسانهی سیاسی. آنچه کشف شد فیلمهای دهه هشتادی آمریکا، کوکائین، سیگار برگ هاوانا، و شیشهای عطر بینام بود.
افسرِ مسئول، پس از آنکه با دقتی آزمایشگاهی از غیرسمیبودن مایع مطمئن شد، آن را بویید و ناگهان خود را بر تخت حکمرانی یافت: رایحهای از چرمِ گرانقیمت، تمشکِ تیره، زعفرانِ مغرور و دودی که مثل امضای یک دیکتاتورِ خوشسلیقه در هوا میماند.
این همان، توسان لدر بود؛ عطری که در سال ۲۰۰۷ وارد بازار شد، اما برای عایشه قذافی چیزی تازه نبود. او پیشتر این بو را نه در بطری، که بر پیکرِ قدرت استشمام کرده بود؛ بویی آشنا، چون خاطرهی فرمانی که به کویت ختم شد و طنابی که به پایان موکلش.
شکایت از تام فورد هم از همینجا آغاز شد: نه فقط به نامِ سرقتِ عطر، بلکه به جرمِ مصادرهی حافظه. زیرا در جهانِ مدرن، وقتی امپراتوریها نفت میدزدند، نخست بوی آن را میبرند. و وقتی خانهای مانند تام فورد سکوت میکند و عطار را پنهان نگه میدارد، شائبهای لطیفتر از آن است که بتوان نادیدهاش گرفت: شاید اینجا نه با یک عطر، بلکه با جسدِ معطرِ تاریخ طرفیم.
در دادگاه، آنچه ورق را برگرداند نه سند بود و نه فرمول؛ بلکه ژنرالهایی بودند که روزگاری پشت صدام ایستاده بودند و حالا با سبیلهای تراشیده و وجدانهای اجارهای، در لندن و نیویورک لانه کرده بودند. آنان پس از استشمام عطر، با شورِ شاهدانِ توبهکار شهادت دادند: «بله، این همان بوست ..... بوی لحظهای که فرمانِ حمله به کویت صادر شد.»
جز ذینفعان کسی از مبلغی که خانه عطر تام فورد بابت مصالحه به بازماندگان پرداخت کرد اطلاع ندارد.
درود به ارژنگ بوترابی گرامی
زحمت شما در پاسخ به نظر من، بهانه ای شد برای عرض ارادت و تشکر
بنده تمام نظراتت رو خوندم و دنبال میکنم و خیلی از اونا بهرهمند شدم.
وقتی شما که هم خوش سلیقه اید هم کاربلد چنین پیشنهادی میدید من اصلا در صحت و دقتش، تردید به خودم راه نمیدم.
درود به ارژنگ بوترابی گرامی
زحمت شما در پاسخ به نظر من، بهانه ای شد برای عرض ارادت و تشکر
بنده تمام نظراتت رو خوندم و دنبال میکنم و خیلی از اونا بهرهمند شدم.
وقتی شما که هم خوش سلیقه اید هم کاربلد چنین پیشنهادی میدید من اصلا در صحت و دقتش، تردید به خودم راه نمیدم.
عطری سرشار از آکوردهای شمرده و زمانبندی شده با بازی هنرمندانه نت های شفاف و با کیفیت. چنان شکوهمند که برای پوشیدنش باید ملبس به البسه فاخر و درخورِ آن باشید. زمان استفاده صرفا پس از فیس ماساژ الیزابت آردن، درست نیم ساعت قبل از سوار شدن بر لیموزین برای مراجعت به یک جشن مجلل.
ضروری است چنانچه در خلال میهمانی، نیاز به موال داشتید برای قضای حاجت یا بالا آوردن خوراک طبخ شده با دستور پخت سرآشپز میشلن، عطر را از تن به در آورید که آلوده نشود.
هرجه باشد رایحه ای با این جلال و شکوه، شاید عجل باشد از وجود بی جلال و شوکت بر تن کننده اش.
خواهان راهنمایی دوستان برای انتخاب یک عطر هستم:
که مرا مهم جلوه دهد و متشخص،
هم درونگرا و عمیق، هم برونگرا و خوش برخورد، خاص با اینحال همه پسند، همزمان مرموز و رو راست،
نشان از روحی زخم خورده و مبارزی تزلزل نا پذیر و نیز انسانِ اجتماعیِ متمولِ موفق ...
همه دوستش بدارند! ... نه؛ دوستم بدارند! با معجزه این عطر
مرد و زن، کودک و جوان، میانسال و کهنسال به خصوص اُناث را راهی کند برمن با اشارتی...
سرها را برگردانّد آنگاه که در گذرم از آنان یا درگذرند از من ...
با این عطر به یاد آورندم؛
چرا که در گریز و گذرم از یادِ «خودِ» چرکینِ بویناک ام.
از خودم بگویم:
سبک پوششم را ببین. فریاد میزند: یک چریک بلشویک!
چریکی ناتوان از زندگی خالی از استارباکس، یوتیوب و عطر شنل!
زیر صدای انفجار و دود قارچ گون آن، نگران چیزی نیستم جز زندگی نزیسته و انتخاب عطرم
قصه می توانم نگاشت از رنج کودکان کار و غم نان
همزمان با جستجو و تمنای ظروف فاخر در دیدارگاه های این بازار مکاره!
عطر نیش پوشیده، یقه تن پوشم باز تا از نظر پنهان نماند آویز کارتیه ام،
در انتظار تماشای نمایش بینوایان در روز جهانی فقر،
چرا که در کمال تواضع بسیار فرهیخته ام و سخت خود شیفته!
برای فراغت از رنجِ دیدنِ نمایشِ رنج
و چکیدن اشکی از احساسات بشردوستانه ام
در راه غذاخوری و دنده کباب شهره اش در شهر...
نیک می دانم ذره ای هستم و شاید نیستم در بی کران هستی
با احساسِ همیشه حاضرِ بودن در کانون کائنات!
مارسل پروست را خوانده ام، میلان کوندرا نیز. هوسرل و هایدگر را میشناسم البته نه از نزدیک و حتی نه از دور.
در اسارت مکث آخرِ نسیان و فروخوردن، از تعفن خودبزرگ پنداری ام.
نظاره گر بر گسست نهاد انسان و قوامش بر توجیح پلشتی،
بر زخم چرکین و بدبوی سرمایه داری، پنهان در پارچه لطیفِ سپید و عطری گل فام،
این تصویر مجعوج و هولناک روتوش شده با خط لبخند لمینیت.
من یک شیشه عطر تام فورد دارم یک دیور و کت خوش دوخت بهاره پرادا
عطری می خواهم خاص و رسمی در جلسه با افرادِ غیرخاصِ غیررسمی
و عطری برای محافق هنری و فلسفی در ارتباطم با اشخاص نامربوط به هنر و فلسفه
عطری برای دور شدن هرچه بیشتر از خود و هم مواجهه با خود!
آنگاه که ...
دارم از ریشه می پوسم..
به نقل از خواهر(و البته معاون) جیانی ورساچه، او در اواخر عمر (البته که ایشان نمی دانست در اواخر عمرش به سر می برد!) به طرز اغراق گونه ای دچار تحول در بینش، رفتار و تصمیاتش شده بود.
ظاهرا منشا این تحول، آشنایی اتفاقی ایشان با دو اثر فاخر «روانشناسی ماه تولد» و «روانشناسی رنگ ها» و دست بر قضا نسخه های نگارش شده به دست هموطنانمان بوده که این خود، مایه مباهات است.
البته سال ها بعد از فوت او بیلبردهای تبلیغاتی چند ایکس لارج در اقصی نقاط تهران، چهره خوش تراش فرهیخته جوانی را به نمایش گذاشت که ذیل آن قید شده بود: او فقط یک نویسنده نیست!!! شاید اگر این اتفاق در زمان حیات جیانی فقید بود امروز، صنعت مد در مسیری دیگر گام بر میداشت.
پس از متحول شدن، جیانی تصمیم گرفت با خلق یک اثر، جهان را با تجربه یگانه دیدارش با مادر ترزا در نوجوانی و آن هم در قالب یک تجربه بویایی، شریک کند. با آنکه به یاد نمیاورد که ایشان عطری استفاده کرده باشد (چون اصولا استفاده از عطر با سبک قناعت آمیز آن شخصیت معنوی همخوانی نداشت) و بیشتر شمیم ادویه غذای طبخ شده برای کودکان یتیم هندی و عرق جنب و جوششان پس از ترک آغوش پرمهر آن قدیس بر پارچه لباسش قابل استشمام بود.
هرچه بود جیانی، عطار برگزیده اش را برای به فعل درآوردن خاطرات ممزوج با انگارههای ذهنی اش تحت شدیدترین فشارها قرار داد که دستاوردش «ورساچه دریمر» شد. رایحه ای متعادل و معتدل که با لطافت ماندارین و لاوندر شروع و همراهی نرم و نجوای رز و تنباکو به آکوردی چوبی و دعوت کننده ختم میشود. بازتاب کارکتور مهربان و سراسر عشق مادر ترزا به صلح و انسانیت.
با آنکه هیچکس به یاد نداشت که مادر ترزا از تنباکو یا هرگونه دخانیات استفاده کرده باشد اما طبقه بندی عطر در رده مردانه، مجهول بزرگتری بود.
امروز شایعاتی هست که خالق گمنام این اثر تحت فشار کاری، برای به ثمر نشاندن منویات جناب جیانی ناخودآگاه ملهم از پوستر قدی ماهاتما گاندی به دیوار لابراتور خانه ورساچه دست به خلق آن زده است.
با اینکه گاندی در نوجوانی و جوانی سیگار می کشید در دوران طلایی بالندگی شخصیت اجتماعی و معنوی او هم نشانه ای از مصرف تنباکو گزارش نشده است. هرچند آن تصویر می تواند رده بندی محصول به عنوان مردانه را کمی روشن کند.
جیانی آنقدر زنده نماند تا دستاوردش را ببیند و با قتلش درست مقابل درب منزل و همزمان با نهایی شدن این محصول بیش از پیش به این شبهه دامن زد که قاتل، احتمالا عطار گمنام این اثر و انگیزه اش ترس از عدم توفیق در تحقق خواسته های مبهم جیانی و پیامدهای رفتاری غیرقابل پیش بینی او بود.
ورساچه دریمر هرچه هست برای بسیاری از عطردوستان، اثر با کیفیت و ارزنده است که می تواند بازتاب شخصیت فردی باشد که با خود و پیرامونش در صلح است.
آیا شما هم با من هم عقیده اید که اگر از سیاستمداران امروز این رایحه به مشام میرسید جهان اینچنین آشفته نبود.
و هر روز به یاد این سخن نیچه نمی افتادیم که: «جهان، جولانگاه اوباش است.»
درود بر شما
فکر میکنم در مورد اینکه سخت گرفتم شما درست میگی. موجی تو سایت به وجود اومده بود که در خصوص وجه مثبت اماراتی ها خیلی اغراق میشد. شاید بیشتر اینا رو تحت تاثیر اون نوشتم.
در هر صورت شاید هم عقیده باشیم که واقع بینی و واقعگویی راه گشاتره تا کوچک/بزرگ نمایی این دسته از محصولات.
ارادت