نظرات | ونوس
ترتیب نمایش
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است…
سلطان جهانم به چنین روز غلام است…

غزلیات سعدی،غزل شماره۹

باربری لندن،این عطر را بر شانه‌های زنان می‌نشاند،تا هر کجا رفتند، مسافر مه بمانند، بدین سان پیمانی‌است میان سنگفرش های خیس و ابرهای همیشه منتظر…
28 تشکر شده توسط : مه سـ‌‌ـــا Marine
Shalimar EDP
لینک به نظر 25 بهمن 1404 تشکر پاسخ به شهرزاد
این‌که اینگونه عطر شالیمار را چنین باغگونه و منتظرانه احساس کردید، چنان عمیق و شاعرانه بود که خود بر غنای آن خاطره افزود…
بسیار خرسندم که اینجا این سطرها با عزیزانی چون شما همراه شده است…

سپاسگزارم از لطف و احساس پرمهرتان…
13 تشکر شده توسط : Abed Mehrdad Ebrahimi
Shalimar EDP
لینک به نظر 24 بهمن 1404 تشکر پاسخ به زهرا مهرپور
تشبیه شالیمار به قالی دستبافت، از آن نگاه‌هایی است که فقط از پس سال‌ها آشنایی با عطر برمی‌آید…
حق با شماست، قالی دستبافت را زمان از بین نمی‌برد، توی آن می‌نشیند، پا رویش راه رفته، اشک رویش چکیده، کودک رویش خوابیده، دیگر یک بافته نیست، صفحه‌ای از زندگی است؛ شالیمار نیز چنین است…، از ۱۹۲۵ تا امروز، روی پوست ها نشسته، خاطره ساخته، از نسلی به نسل بعد رسیده…

ژاک گرلن رفت، اما عطرش ماند…،چون چیزی که با دقت ساخته شود، با آدم‌ها می‌میرد.

شما این را نوشتید، یعنی با شالیمار زندگی کرده‌اید، نه فقط آن را بوییده باشید…
سپاسگزارم بابت این نگاه.
24 تشکر شده توسط : Mahya Mehrad Mehrdad Ebrahimi
نوروزت خوشبو🌹
7 تشکر شده توسط : هاشم پور دانیال
این داستان شالیمار است…

سال ۱۶۱۲ لاهور:
زن توی باغ ایستاده بود،شوهرش برایش حوض‌هایی ساخته بود از سنگ مرمر سفید،با لبه‌هایی که آب ازشان پایین می‌چکید، وسط تابستان بود،نارنج‌های روی درخت‌ها داشتند زرد می‌شدند و پوستشان روغن می‌داد، زن دستش را دراز کرد، یک نارنج چید، ناخنش فرو رفت توی پوستش و ترشح کرد عطر ترنج و برگ نارنج پیچید توی هوا، زن گفت: این جا را دوست دارم.

شوهرش گفت: اسمش را بگذار،زن گفت: (شالیمار)
آن زن ممتاز محل بود، آن مرد شاه جهان…

سال ۱۶۳۱ برهانپور:
زن داشت می‌مرد، چهاردهمین بچه را به دنیا آورده بود و خون نمی‌ایستاد،ملافه‌ها خیس شده بود،شوهرش کنار تخته نشسته بود، دستش را گرفته بود، زن دیگر نمی‌دیدش،چشمهایش را باز نگه داشته بود اما ته چشمها سفید شده بود، به سقف خیمه نگاه می‌کرد و لب‌هایش تکان می‌خورد،شوهرش خم شد پایین، گوشش را گذاشت نزدیک دهان زن؛ زن گفت:(باغ شالیمار را فراموش نکن)
شوهرش سه روز در خیمه را نبست،غذای سرد خورد، به کسی جواب نداد،روز چهارم بیرون آمد و گفت: (برایش آرامگاه می‌سازم،از مرمر سفید،وسط باغ، وسط بهشت)

سال ۱۶۵۶ لاهور:
تکمه‌های لباس شاه جهان دیگر بسته نمی‌شد، بیست و پنج سال از مرگ زنش گذشته بود،تاج محل تمام شده بود، حالا نشسته بود توی باغ شالیمار، زیر درخت نارنج، به آب حوض نگاه می‌کرد، پیر شده بود. پسرانش پشت سرش حرف می‌زدند،یکی می‌گفت: پدر دیوانه شده،یکی می‌گفت:بیست و پنج سال است زن مرده، هنوز عزا گرفته…
شاه جهان چیزی نمی‌گفت، دستش را برد توی آب، خنک بود، بعد دستش را بیرون آورد، قطره‌ها چکید پایین، نگاه کرد به کف دستش، گفت:هنوز بوی پوستش را می‌دهد…

سال ۱۹۲۵، پاریس،خیابان شانزلیزه
ژاک شیشه را گذاشت زمین، ساعت سه صبح بود، شش ماه بود روی من کار می‌کرد، هزار و چهارصد و بیست و هفت بار فرمول را عوض کرده بود، دست‌هایش بوی ترنج و وانیل و رزین گرفته بود. دیگر شامپو هم بوی من می‌داد، سگش وقتی می‌آمد توی کارگاه، عطسه می‌کرد.
ژاک خسته بود،چانه‌اش را گذاشته بود روی کف دستش، زل زده بود به شیشه‌های ریز روی میز. عکس شاه جهان و ممتاز محل را سنجاق کرده بود روی دیوار؛یک ماه پیش کتابفروش خیابان سن‌آنوره گفته بود: این کتاب را بخر، عطرت را می‌سازی…
کتاب سفرنامه بود، ژاک یک کلمه هم فرانسه نبود، آلمانی بود، نخرید… عکس را کند و برداشت و آورد.
آن شب، عکس کج شده بود روی دیوار، ژاک بلند شد، عکس را صاف کرد،ایستاد نگاه کرد به صورت زن، نور چراغ نفت می‌افتاد روی کاغذ زرد شده، ژاک برگشت سر میز؛ پیپت را فرو برد توی شیشۀ اوپوپاناکس،چهار قطره چکاند توی ویال،یک قطره بیشتر از همیشه.
بعد شیشه‌های وانیل را برداشت،وانیلی که سال ۱۹۰۲ از ماداگاسکار آورده بودند، بیست و سه سال توی قفسه خوابیده بود،ژاک درش را باز کرد، بو کشید. ابروهایش رفت بالا،رنگ کهربایی‌اش توی نور می‌درخشید…
بعد ترنج،بعد عنبر،بعد مشک،بعد چرم،بعد یاسمن، بعد زنبق…
هفت صبح بود که ژاک مچ دستش را زیر شیر آب گرفت، خشک کرد، و من را زد روی پوستش…
دستش را برد جلوی صورتش،بو کشید،چهار دقیقه ایستاد، بعد گفت:سلام،اسم تو شالیمار است…

سال ۱۹۲۵،نمایشگاه بین‌المللی هنرهای تزئینی، پاریس.
غرفه‌ی گرلن گوشه‌ای بود، نه جای خوبی،بطری‌ها را چیده بودند توی ویترین شیشه‌ای،من کنار میتسوکو ایستاده بودم؛ میتسوکو گفت:شش ماه دیگر برمی‌گردیم پاریس،گفتم:نه،ما نمی‌رویم…
روز سوم، زنی ایستاد جلوی ویترین،موهای کوتاه داشت، لباس سبز پولک‌دوزی، کلاه لبه‌دار، انگشتش را گذاشت روی شیشه، از روی من رد شد، آمد روی بطری فیروزه‌ای ایستاد.
به فروشنده گفت:این را می‌شود زد؟
فروشنده بطری را باز کرد، محکم زد روی مچش، من پاشیدم هوا…
زن مچش را برد زیر دماغش، یک نفس بلند کشید، چشمهایش بسته شد،ده ثانیه،بیست ثانیه، سی ثانیه؛فروشنده نگاهش می‌کرد،زن پشت دستش را بو کرد، دوباره،دوباره…
چشمهایش را باز کرد، گفت: این بوی باغ است. بوی آب است،بوی کسی است که منتظر مانده.
کیف پولش را درآورد، پول را گذاشت روی ویترین، بطری را برداشت و رفت سمت در…
پشت سرش، میتسوکو گفت:به تو گفتم…

سال ۱۹۴۷، هالیوود…
ریتا هیورث روی تخت نشسته بود، جوراب ابریشمی پایش می‌کرد، شوهرش علیخان ایستاده بود پشت سرش، دست‌هایش را گذاشته بود روی شانه‌های ریتا،ریتا برگشت بهش نگاه کرد،پرسید:چه عطری می‌زنی؟
علیخان گفت: شالیمار، پدرم می‌زد؛می‌گفت بوی خانه را می‌دهد.
ریتا دستش را برد پشت گردن علیخان ،کشیدش پایین ،بینی‌اش را فرو کرد توی گودی گردنش، بو کشید، پرسید:خانه کجاست؟
علیخان گفت: هند اما دیگر نیست…
ریتا گفت: هست،توی این شیشه است.

سال ۱۹۶۸،ویتنام…
سرباز توی سنگر نامه می‌نوشت،دستکش پارچه‌ای پاره، انگشتانش سیاه از باروت،چراغ قوه را گذاشته بود زیر چانه، کاغذ خیس باران بود، مداد فرو می‌رفت توی خمیر کاغذ…
نوشت: مادر،ادکلنی که فرستادی رسید، شالیمار. توی جیب سینهام گذاشتم،شب‌ها درش را باز می‌کنم و می‌گذارم کنار بالش…، فکر می‌کنم، یک روز برمی‌گردم. یک روز بوی این عطر را فراموش می‌کنم، یک روز عادی می‌شوم.
سی سال بعد، آن سرباز که پیر شده بود، آمد فروشگاه گرلن خیابان شانزلیزه،گفت: یک شالیمار می‌خواهم. همان مدل قدیمی،بطری فیروزه‌ای…
فروشنده گفت: این مدل جدیدش است،فرمول عوض شده،وانیل کمتر شده، قوانین جدید اروپا…
پیرمرد بطری را گرفت، پول داد،رفت بیرون…
توی خیابان ایستاد،در بطری را باز کرد،زد روی مچ دست چپش، مچ را برد بالا،بو کشید،ابروهایش رفت توی هم…
ایستاده در پیاده‌رو پاریس، نگاه کرد به آسمان خاکستری، سگش که دیگر نبود، سنگر که دیگر نبود، جنگ که دیگر نبود.
بطری را گذاشت توی جیب کتش، راه افتاد سمت مترو….

سال ۲۰۲۴،اینستاگرام…
دختر جوان شیشه را از قفسه برمی‌دارد،دوربین را روشن می‌کند،می‌گوید:امروز آنباکسینگ قدیمی‌ترین عطر گرلن،بیایید با هم بو کنیم…
اسپری می‌کند روی نوار کاغذی.،بو می‌کند، می‌گوید: وای خدای من،بوی مادربزرگم را می‌دهد،یادش بخیر، همیشه می‌زد.
سه هزار لایک، صد و چهل و دو کامنت،یکی می‌نویسد: مال مادربزرگ منم بود، عطر پیرزن‌هاست…
دختر نوار کاغذی را می‌اندازد توی سطل زباله…


حالا…
بطری من روی قفسه است، گردنم صیقلی شده از بس دست خورده، ته شیشه کم است،بیست و سه قطره مانده، شاید بیست و چهار…
چهار صد و دو سال از آن روز توی باغ گذشته،
ممتاز محل تاج محل خوابیده، شاه جهان کنارش خوابیده، باغ شالیمار هنوز هست، درخت‌های نارنجش پیر شده‌اند، حوضچه‌های مرمرش ترک خورده…
ژاک گرلن زیر خاک خوابیده…
من مانده‌ام…
و هر بار که کسی در مرا باز می‌کند، من همان زنم که در باغ ایستاده، زیر آفتاب هند، دستش را دراز کرده برای چیدن یک نارنج، و شوهرش از پشت سر دارد نگاهش می‌کند.
قطره‌هایم یکی یکی تمام می‌شوند.
اما آن روز توی باغ تمام نمی‌شود.

این داستان شالیمار بود.
41 تشکر شده توسط : Sajjad Qaedi Huseyin_taheri_official
درود به جمع جویندگان رایحه‌ی حقیقت…

بیایید با هم ورق‌های خاطره را ورق بزنیم؛ به نخستین عطری بازگردیم که نه تنها بر پوست، که بر سپهر هویت بوئیمان نقش بست.
آیا آن انتخاب، یک تصادف بود؟ یک شور ناآگاهانه؟ یا نخستین قدم آگاهانه در مسیر شناخت خویشتن از راه حس‌هایی که در واژگان نمی‌گنجند؟

برای من، آن آغازگر،(ناسوماتو نارکوتیک ونوس)بود.
چیزی بیش از یک ترکیب رز، فلفل صورتی و که او برای من آیین تشرف بود به دنیایی که در آن، هر رایحه یک متن است، هر استشمام یک خوانش.
او نخستین بارقه‌ی این ادراک را در من روشن کرد که بو نیز می‌تواند زبانی برای بیان آنچه در قید گفتار نمی‌آید باشد…
یک سکوت پر معنا که از پوست تا روح می‌نشیند.

حال از شما می‌پرسم با افتخار و احترام:
آن عطر آغازین شما، کدام بود؟
و آیا او را همچون مهمان‌دار تشرف‌بخش به حریم هویت حسی‌تان می‌دانید،یا پیام‌آور بیداری از خواب معصومیت بوئی؟
بیایید در این فضای مشترک، نه تنها نام‌ها را به اشتراک بگذاریم،بلکه معنای آن لحظه‌ی گذار را در زندگی بوئیمان با هم مرور کنیم…

چرا که نخستین عطر، همیشه بیش از یک عطر است:
او نخستین ترجمه‌ی ما از خود به زبان بویاست…
با احترام
یک هم‌سفر در مسیر رایحه‌ها…
22 تشکر شده توسط : کامبیز سخی هاشم پور
اینترلود ذاتاً آیینی‌ست…؛ و تفسیر بیش از حدآن، نه ساختن کلیسا برایش…؛ بلکه اعتراف به وجود آن کلیسا است… .
4 تشکر شده توسط : هاشم پور 𝒜𝓎𝓁𝒾
من،ابسنت،رویای سبزم.

نه رویای شیرین،بلکه رویایی که با تیغ رازیانه می‌درآید.
من بوی قرن نوزدهم پاریسم،بوی بال‌های فرسوده‌ی پروانه‌هایی که دور چراغ نوشته‌های بودلر سوختند، بوی قطرات ابسنت که مانند اشک فرشته‌ای سقوط‌کرده بر میز چوبی کافه می‌چکد، و طنین کهربایی که پس از مستی بزرگ می‌آید؛مستی خلاقیت، مستی نابودی خودخواسته.
نفس اول من، یک طلسم است:(بیا، از این سبز بنوش)
نفس دومم، یک بیداری است:(اما بدان که هوشیاری، گاه در جام بی‌خودی می‌آید)
من بوی شجاعت دیوانگی آگاهانه را می‌دهم‌،شجاعت آنکه مرزهای خویش را نه با ترس،
که با کنجکاوی بی‌پایان برهم زنی؛هم گیاه باشی، هم زهر،هم رازیانهٔ تند، هم رز مخمل،هم مستی، هم بصیرت…
وقتی مرا بر پوست می‌زنی،با من پیمان می‌بندی:
که گاه باید ذهن را رها کنی تا روح پرواز کند،و بدانی که بزرگ‌ترین حقیقت‌ها، گاه در خطرناک‌ترین جرعه‌ها نهفته‌اند.
من عطر(مشروب) نیستم،من عطر(خیال خلاق) هستم…
آیین من، مست‌کردن نیست،آیین من، عبور از آینه‌ی واقعیت برای دیدن آن سوی آن است،حتی اگر آنسو، گاه ترسناک باشد،گاه زیبا و گاه هردو.
پس مرا بزن،و یادت باشد:
تو هرگز (مست) نمی‌شوی،تو می‌بینیش
و من، تنها واسطه‌ی خوشبوی این رویابینی
16 تشکر شده توسط : هاشم پور پيمان
با عرض سلام و درود خدمت شما
جناب سبحانی پور دوست عزیز و ارجمند:
اول از همه باید از دغدغه عمیق و اصیل شما برای حفظ حریم هنر قدردانی کنم. نگرانی شما از ابتذال، نگرانی هر هنرشناس دلسوزی است که شاهد تحولات سریع و گاه عجولانه دنیای هنر است. کاملاً با شما همدلم که هنر، ودیعه‌ای الهی است و نباید به بهانه نوآوری یا هنجارشکنی، از روح و معنای خود تهی شود.
اما اجازه دهید کمی در مورد ذات تحول هنری با شما گفتگو کنم؛
شما به درستی اشاره کردید که هنر عطر، روح عناصر را به همراه دارد؛سوال اینجاست:
آیا روح یک عنصر، همیشه گل‌های تابستان و چوب‌های گرم است؟
آیا روح عنصر آهن، بوی خون و کهنگی و قدرت نیست؟
آیا روح عنصر برق، جرقه و سیم سوخته و انرژی محبوس نیست؟
هنرمند عطرساز مدرن، مانند یک نقاش اکسپرسیونیست یا یک آهنگساز موسیقی نو، ممکن است تصمیم بگیرد به جای نقاشی یک منظره آرام، هیاهوی درون یک شهر صنعتی، یا به جای یک سمفونی کلاسیک، آهنگ اضطراب دنیای مدرن را روایت کند…
فانتوموس، و بسیاری از آثار برندهایی مانند ناسومادو یا اورتو پاریسی، دقیقاً چنین کاری می‌کنند. آن‌ها قرار نیست خوشبویی به معنای متعارف و آرامش‌بخش کلمه ارائه دهند. آن‌ها ایده‌ها، خاطرات مبهم، ترس‌ها و حتی زشتی‌های زیبا را به بو تبدیل می‌کنند. این، همان پسامدرنیسم است: زیر سوال بردن تعاریف ثابت از زیبایی…
نکته کلیدی این است: این آثار، جایگزین عطرهای کلاسیک نمی‌شوند. همان‌طور که وجود موسیقی آوانگارد، باعث نابودی موتزارت و بتهوون نشد، بلکه گنجینه موسیقی را غنی‌تر کرد. وجود یک عطر چالش‌برانگیز مانند فانتوموس (با یادآوری بوی خون، فلز و...)، هرگز عطرهای شکوهمند و زیبای کلاسیک را محو نخواهد کرد. بلکه دامنه تعریف ما از (هنر عطرسازی) را گسترش می‌دهد…
شما فرمودید: (بوی بد، بد است). کاملاً درست. اما
(بوی ناخوشایند هدفمند) در یک اثر هنری، می‌تواند ابزاری قوی برای انتقال یک حس، یک انتقاد اجتماعی یا یک سفر درونی باشد. مانند صحنه‌ای خشن در یک فیلم بزرگ که برای نشان دادن زشتی جنگ است، نه ترویج آن.

جمع‌بندی حرفم این است:
نگرانی شما محترم و به‌جاست. اما به نظر می‌رسد این عطرهای چالش‌برانگیز، نشانه (مرگ هنر) نیستند، بلکه نشانه(زنده و پویا) بودن آن هستند. آن‌ها مرزها را آزمایش می‌کنند تا به ما یادآوری کنند که هنر، زنده است، نفس می‌کشد و گاهی نفس‌هایش تند و اضطراری است.
و این دقیقاً همان چیزی است که تضمین می‌کند عطرسازی، به یک صنعت تک‌بعدی و مبتذل تبدیل نشود.چون جسارت دارد.

با احترام و قدردانی از دیدگاه عمیق شما،
یک دوست مشتاق هنر عطر…
14 تشکر شده توسط : هاشم پور پيمان
🖤
1 تشکر شده توسط : 𝒜𝓎𝓁𝒾

تمامی خدمات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.

هرگونه استفاده از مطالب این سایت بدون اجازه مدیران آن غیر مجاز بوده و تبعات آن بسته به نوع تخلف، متوجه افراد خاطی خواهد بود.

Iran flag  Copyright © 2026 Atrafshan