اینجا می نویسم این مطلب را

خب دوستان جان ام

درودهای گرم درین سردی دیده ها و نظرها

دیشب و امشب دوری زدم در خانه ی عطرافشانمان .

تعجب کردم ؟

از اوضاع عطر و آنچه قرار بوده و هست مطلع بودم ، قریب به ۱۰ سال پیش حدس زدم با توجه به نشانه ها ( که معمولا همیشه معکوس مینماید ! ) و ۵ سال پیش در عطرافشان نوشتم که بناست چه اتفاقاتی بیفتد !

خروج از سبد خانوار ، عدم تخصیص ارز و سوبسید ، طمع در مالیات خفته ، تحریم های رو به ازدیاد ، ماجراهای گمر‌ک ، تغییر قوانین بازرگانی و واردات و صادرات ، مسافرت ها ، ارز و بسیار دلائل ریز و درشت دیگر باعث شد یکی از بهشت های عطربازهای جهان ( خصوص از باب قیمت و عدم درج مالیات خرده فروشی ) به بیابانی داغ بدل شود !

روزگاری عطور فرانسوی ، در ایران ارزانتر از خود فرانسه خریده میشد !

ازین بدتر هم هست ؟

بله ! قبلا عرض کرده بودم ، شرایط برای رشد قارچ گون عطور شرکتی در بازار و باز بدتر از آن : رشد سرطانی ی ساخت مایعاتی بنام عطر در داخله ، طوفان عطور فیک و تقلبی به انحاء مختلف باعث شد درین بیابان بی آب و علف ، بر سرمان باران فضولات نیز ببارد !

ازین بدتر هم میشود ؟

آری با تاسف ! در اشاره ی قبلی ام عرض کرده بودم این بادکنک تا حد انفجار بزرگ میشود اما پس از انفجار ، شرایط ( منهای قیمت ) از قبل هم بهتر میشود و این خبر خوبی ست لیک نیاز به صبوری دارد .

اما :

اما دیشب و امشب دل ام خیلی برای عطرافشان ، خصوص مدیر و پرسنل نازنین اش سوخت !

صفحه ی اول عطرافشانمان خود گویاست !

موجودی عطرها !

میدانم چرا اینگونه شده ، عطرافشان به اصالت عطور تا حد نابودی خویش پایبند است !

خبر از هیچ سایت دیگری ندارم ، من از زمانی که اطاقی درین معطرخانه گرفتم هیچ کجای دیگر نرفته ام ، اما حدس زدنش کار سختی نیست .

میدانم روزگار بدی را می گذراند عطرافشان .

اما ، این عطرافشان است که باید این بها را بدهد !

همیشه کسی که در صدر است بها میدهد !

همیشه کسی که بر پیمان استوار می ایستد بها میپردازد 

حال آنکه میتوانست در صدر جدول سود آورندگان شرایط موجود باشد

و مهمتر : همو ، در عبور از تاریکی انشاله ، نور میگیرد و دریافت خواهد کرد !

مابقی نظر بر احزاب بادها دارند ، همان بادی که معطر گشته از عطرافشان است !

عطرافشان باید صبوری کند تا گاه باران .

و اجالتا بسازد با رایحه ی خاک نمور .

کاش من تهران بودم و حضورا سری به دفتر می زدم به تقدیم عرایضی از باب تجربه و عرض مهر ، به یاری .

و اما این سرما نباید باعث شود دوستان درب اطاقهایشان را ببندند و دست در جیب کنند بجای یاری رساندن به هم و از این مهمتر : به خانه مان عطرافشان 

من فکرهایی در سر دارم لیک ابتدا باید تماسی با مدیریت عزیزمان برقرار کنم برای نخستین بار ، تا آگاه تر شوم از شرایط حادث .

گفتن جمله ی اینجا خانه ی ماست تنها به لفظ نشاید و در عمل باید !

اما کاری که همه ی ما و تک تک ما در عمل به آسااانی و سهولت میتوانیم انجام دهیم یاری رساندن به یکدیگر است تا هرکس وارد این خانه میشود بتواند آسوده تر از شرایط حاضر عبور کند با مشاوره اساتید خانه .

روزگار سخت است که دوستان و دوستی را مینماید !

من خود درین خانه مرهون الطاف بسیاری بوده ام چنان که اصل حضور من اکنون بواسطه ی لطف دو نفر درین خانه بود که اگر این دو شخص نبودند من الان اینجا حاضر نبودم به خدمت !

سرکار خانم فاطمه فیضی و سرکار خانم دکتر هانیه سالاری

میبینید ؟ اگر حضور من درین خانه مثبت بوده ست دلیل اش ایشان اند و دیگر دوستان نازنین ام به مهر ، تو گویی ایشان صدور مهر به گیرندگان مشاوره ی حقیر کرده اند !

مهر چون زنجیری دلخواسته است که همه را بهم متصل میکند به شادی و شعف !

دوستان عزیزم با هم مهربان باشید ، روزگار سخت و سرد میگذرد و یادتان باشد تنها همین سرماست که میتواند حرارت مهر را تعادل بخشد پس این روزگار را غنیمت بشمارید به مهر ! 

ارادت ها

در پاسخ به Mehrad :

سلام و وقت بخیر

خوش برگشتید.

امیدوارم هرچه زودتر وضعیت نه بهتر، که یکبار برای همیشه درست بشه و مجدد عطرافشان و دروس عطر و عطربازی در کنار شما اساتید رنگ بگیره.

سرحال و سلامت باشید

مهراد عزیزم

جوان شیک پوش ، که صورت زیبایش را از ما دریغ کرده :)

برخی اوقات سر ام شلوغ میشود به پیامهای مهر دوستان در جاهای مختلف سایت و ناخواسته مهر یک یا چندی از دوستان نازنینم بی پاسخ میماند !

مثل پاسخ مهر شما درین صفحه !

اما خداراشکر که متوجه شدم

زمان اش اهمیت ندارد که همگی در صفر ثانیه آمدیم و رفته ایم و چرخه طی شده و تمام شده است !

این دنیا مجاز است ، واقعیت دارد لیک حقیقت ندارد !

اینهمه گفتم که بگویم ببخش بابت پاسخ دیرهنگام :))

سپاس از لطف تو جوان رعنا

ارادت ها

در پاسخ به کامبیز سخی :

مونای عزیز ، زیبای این خانه

ارادت ها تقدیم تو باد

بله ، خانم ها فیضی و هانی تقریبا دو سال پیش آن روزی که نوشتم "حالم خوب نیست ، ببخشید که مدتی نامنظم حاضر میشوم به حضور" ( که آنهم کار خدا بود چون عادت به پراکندن نگرانی ندارم ) همان شب ، شماره مرا پیدا کرده بودند و سرکار خانم فیضی از تبریز و سرکار خانم دکتر هانی از کرمان تماس گرفتند !

میبینی ؟ چند معجزه بگویم ؟؟

کوچکی ی این دنیای گسترده بزرگ وقتی مشکلی داری - راه داشتن و نزدیکی دلها بهم - جریان وسیع مهر - خود نیاز میسازد و خود رفع میکند به آزمایش از سویی و نزدیکی ی قلب ها به مهر از سویی دیگر و ...

هرچه سعی به فرار کردم نشد ! من خجالتی ام

وقتی هم مشکلی دارم فقط یک بزرگ می شناسم !

همان شب هر دو آنچه مشکل داشتم حل کردند حتی به اصرار به خانم هانی گفتم که خانم فیضی مشکل را حل کردند یکساعت پیش ، رضایت نمی دادند !

آن روزها من عاشق عطرافشان بودم ، دوستدار عطرافشان بودم ، لیک ایشان باعث شدند مدیون عطرافشان هم باشم !

هنوز هم نتوانسته ام جبران کنم لطف ایشان را .

هرچند خواهش کردند بسیار ، که این موضوع مسکوت بماند لیک من صبوری ندارم به کتمان یا اختفای مهر !

و این بار که حوالی یکسال ، تمامزمان ، مشغولم به خدا و دیگر بیتاب شده ام به پرواز ، که سااالهاست عطر بینظیر خود را یافته ام ، دینی که به عطرافشان دارم به این واسطه ، اجازه ی غیبت نمیدهد هرچند که واقف ام معطرین ِ ساکن عطرافشان خدایگانند و قریب ترند به او .

این بار : بدهکار ام ! و منظورم بدهی های دنیوی نیست .

بر استادم ماجرا را گفتم و پرسیدم : چرا هرچه سعی میکنم مقدر نمیشود جبران مهر ؟ هر چه بیش سعی میکنم کمتر موفق ام ، ناراحتم !

رازی به من گفت که تا صبح آن شب گریه کردم ! همین الان نیز اشکم درآمد :))

اشکم درب مشکم است :))

بگذار حال که دوستت دارم رازی بر تو بگویم :

در سه کلاس مختلف شرکت کردم ، گفته های اساتیدش که دو تن خانم بودند و یک تن آقا بماند ، اعضای کلاس می گفتند فلانی لطفا حتی ۵ دقیقه هم تاخیر نکن ، کلاس بدون شما هیچ لطف ندارد ! ما به ذوق دیدن شما میآییم ، وارد مغازه ای میشوم که تا کنون نرفته ام ، هیچ نمیگویم جز سلام ، صاحبش میگوید : آقا تو را بخدا بیشتر به من سر بزن ! همسایه هایم میگویند : تحت هیچ عنوان حق نداری از این بلوک بروی ، مدیر میگوید حق نداری از مجتمع بروی ، هرکس که مرا میشناسد مصرانه دعوت میکند به منزل و چون هیچ منزلی جز خانه مادرم نمی روم پس از اینکه دلخور میشوند از نرفتن من ، دست بر قلبشان می گذارم و میگویم : آیا من هماره در خانه ی تو ننشسته ام ؟! هرکس مرا میبیند تامل میکند و با لبخند مرا نگاه میکند ! هر شرکتی که بودم رئیس شرکت فیش حقوق دو برابری و برای اینکه کسی دلخور نشود یک برابر دیگر نیز بدون اطلاع دیگران به حسابم واریز میکردند درحالیکه در طول عمرم هیچ چیز از کسی طلب نکردم حتی پدرم !

و بسیار موارد مشابه دیگر که باعث شده بگویند تو مهره مار داری یا : خوش شانس تر از تو ندیده ایم !

سوال مهم : چرا ؟ آیا من پیامبر زاده ، امامزاده یا امام زمانم ؟؟ آلن دلون ام ؟ استاندارم ؟ فرماندارم ؟ ملک التجارم ؟ مشهورم ؟ ثروتمندم و دست به خیر دارم ؟ دانشمند زمانم ؟ اصلا کاری برای کسی میتوانم بکنم ؟ آنهم درین شهر غریب که هیچکس مرا نمیشناسد ! حال اگر کرمانشاه بودم میگفتم شاید بخاطر پدرم ، مادرم ، پدربزرگ و مادربزرگم و والدین آنها در زمان رضا و محمدرضا پهلوی اینگونه است !

پس ماجرا چیست که من ِ نادان کلاغ شکل فقیر تهیدست و تهی مغز تنها ، که نه دوستی دارم ، نه هرگز خواستگاری رفتم و نه ازدواج کردم و از تمام بستگان دور افتاده ام ( همه مهاجرت کرده اند ) و نه در کل : هیچ ِهیچ ! کوچکترین اهمیتی  در هیچ مورد ندارم !

پاسخ : فقط کافی ست " او " دوستت داشته باشد ، به همین سادگی !

وقتی او را داری یعنی همه چیز و همه کس را داری ، آنهم به بهترین شکل ممکن !

پرسش : خیلی ها او را دوست دارند ، تمام قوانین مصوب او را میدانند ( منظورم اصلا موارد مذهبی نیست ) ، چرا مثل تو نمی شوند ؟

پاسخ : ساده ست ، چون من "اجرا" میکنم در عمل ! آنها بهتر و بیشتر از من میدانند لیک در عمل کار سخت میشود ! مثلا دو بار کل زندگی ام را بخشیدم و بابتش هربار یک ماه فحش خوردم از والدینم ! و زمانی که خودم نیازمند میشوم یک نفر از تبریز و یک نفر از کرمان که هرگز مرا ندیده اند و نشنیده اند میشتابند بی فوت وقت برای رفع نیاز من !!

چه باید بکنی :

از لحظه ای که چشم باز میکنی به او و برای او باش ، استحمام کن برای او ، شیک بپوش برای او ، معطر شو برای او ، بخور بخاطر او ، شاد باش بگو بخند کار کن برای او ، مهر بورز برای او و بخاطر او ، بخر ، ببخش به او و بیاد او ، عطرافشان بیا بخاطر او ، قرض بده به او . صحبت با او کن ، خلاصه که از گاه باز کردن چشم تا بستن آن با او و برای او باش .

این میشود : دائم الذکری و دائم الصلاتی !

شنیده ای آیا که : خوشا آنان که دائم در نمازند ؟

این همان است ، و واقعا خوشا آنان ... !

مدتی طول میکشد ، چند باری آزمایش میشوی در عمل توسط کارگزارانی بنام آزمون بانان .

و سپس : همه تو را می شناسند درحالیکه اولین بار است که تو را با چشم سر میبینند ! و مهمتر : دوستت دارند بسیار حال آنکه کوچکترین کاری برای آنان نکرده ای !

منِ کلاغ شکل را که دوست بدارند حال ببین برای تو چه کنند :)

حال خوب ؟ تجربه اش کن ! برخی اوقات یک اپسیلون ازو میآید و می نشیند در قلبت ، آنگاه : خدااای من ! تمام تنت می لرزد و میبارد ! چشمانت نور می بارند ! مستی و نشئگی توصیفات کافی ای نیستند بر لذت ات !

تو زیبایی ، معنی اش این است : گاه پیشین ، یافته ای و در عمل بوده ای و آنچه اکنون داری از هر باب ، خود فرستاده ای این سو !

آفرین بر تو ، و زنده باد و زیبا

💐

درود بر بزرگ مرد ِ مهربان

این متن رو در ادامه پیام تبریکم به شما و پاسخ شما و پاسخ متقابل بنده در صفحه جناب رنجبر بخوانید...

پاسخ خود گرفتم ... 

حتما به خواست خودش بوده که این متن را دیدم...

چند روزی از حساب کاربری خارج شدم ، بی سوادِ رو سیاهی مثل من چطور بخودش اجازه میده اظهار نظر کنه در جمع بزرگان ! چه در باب عطر چه موضوعات دیگه ! همچنین از مال دنیا هم نصیب زیادی نبردم که تو این شرایط حداقل بتونم یه عطری برای خودم بخرم و ازش لذت ببرم(!)  نتیجه این که سکوت ، نظاره، اندیشه و صبر ...

بعد از این پیام هم تا مدتی فقط نظاره میکنم و سخنی از بنده نخواهد بود انشاالله.

در اندیشه سخنان جنابعالی، در افکار و ذهنیات و انتزاعات مشغول بودم که چگونه میتوان به چنین مقاماتی رسید ، یادتان هست در مورد حقایق گفتم (ما) شنیده ایم و (شما) دیده اید ؟! بهتر است اینگونه بگویم رمز کار در این است که چون مایی فقط میشنویم ، بعضا جلوتر میرویم اندیشه میکنیم و ممکن است تاحدی باور کنیم و یا نکنیم، اما چون شمایی علاوه بر اندیشه و فهم و باور قوی ، به آن عمل میکنید! و این مهم با مسیری نه خطی بلکه به مقتضای خلقت انسانی و ظرفیت هایی که ابتدا دارد و از باب ادراکات محیطی و همچنین به اراده و تعقل و و در انتها ( شوق! ) دایره وار به بالا صعود میکنید!

 اینجاست که خودم هم بهتر منظور خودم رو فهمیدم که گفتم راه سخت است و مسیر طولانی !  بله مرد میدان میخواهد!

حال این دانستن و گفتن مکرر بر من چه سود ! به این اندیشه کنم میدانم پس به خود ببالم و دچار تحیر شوم ! بشوم مصداق چو عمل در تو نیست نادانی ! حال هزار بار خوانده ام ولی کو عمل ؟! 

میبینید ادبیاتم هم دچار عُجب و تحیر شد ! خلاصه که خودمونی بگم به خودم گفتم بچه بیا پایین سرمون درد گرفت :)   چیزی که از دوستی ِ شما بزرگوار میخوام اینه : زمانی که مشغول پرواز :) هستین ازش بخواین انسانهای بزرگی چون شما در راه معرفتی و مهمتر عملیِ بنده ( پندار نیک ، گفتار نیک و «کردار نیک» ) در مسیرم قرار بده چون خودم به تنهایی و صرف خواندن و دانستن به این مهم نخواهم رسید یا به قول شما هر دو بالم رشد نخواهند کرد :)

الان دارم به این فکر میکنم همین متن هم نباید می نوشتم :)

جز خواهش ِ نظرِ ««دوست»» از جانبِ دوست :)

الهی به امید تو ...

یا حق

 

 


[EDITED] 1405/02/22 23:02
در پاسخ به حسین رفیعی :

درود بر بزرگ مرد ِ مهربان

این متن رو در ادامه پیام تبریکم به شما و پاسخ شما و پاسخ متقابل بنده در صفحه جناب رنجبر بخوانید...

پاسخ خود گرفتم ... 

حتما به خواست خودش بوده که این متن را دیدم...

چند روزی از حساب کاربری خارج شدم ، بی سوادِ رو سیاهی مثل من چطور بخودش اجازه میده اظهار نظر کنه در جمع بزرگان ! چه در باب عطر چه موضوعات دیگه ! همچنین از مال دنیا هم نصیب زیادی نبردم که تو این شرایط حداقل بتونم یه عطری برای خودم بخرم و ازش لذت ببرم(!)  نتیجه این که سکوت ، نظاره، اندیشه و صبر ...

بعد از این پیام هم تا مدتی فقط نظاره میکنم و سخنی از بنده نخواهد بود انشاالله.

در اندیشه سخنان جنابعالی، در افکار و ذهنیات و انتزاعات مشغول بودم که چگونه میتوان به چنین مقاماتی رسید ، یادتان هست در مورد حقایق گفتم (ما) شنیده ایم و (شما) دیده اید ؟! بهتر است اینگونه بگویم رمز کار در این است که چون مایی فقط میشنویم ، بعضا جلوتر میرویم اندیشه میکنیم و ممکن است تاحدی باور کنیم و یا نکنیم، اما چون شمایی علاوه بر اندیشه و فهم و باور قوی ، به آن عمل میکنید! و این مهم با مسیری نه خطی بلکه به مقتضای خلقت انسانی و ظرفیت هایی که ابتدا دارد و از باب ادراکات محیطی و همچنین به اراده و تعقل و و در انتها ( شوق! ) دایره وار به بالا صعود میکنید!

 اینجاست که خودم هم بهتر منظور خودم رو فهمیدم که گفتم راه سخت است و مسیر طولانی !  بله مرد میدان میخواهد!

حال این دانستن و گفتن مکرر بر من چه سود ! به این اندیشه کنم میدانم پس به خود ببالم و دچار تحیر شوم ! بشوم مصداق چو عمل در تو نیست نادانی ! حال هزار بار خوانده ام ولی کو عمل ؟! 

میبینید ادبیاتم هم دچار عُجب و تحیر شد ! خلاصه که خودمونی بگم به خودم گفتم بچه بیا پایین سرمون درد گرفت :)   چیزی که از دوستی ِ شما بزرگوار میخوام اینه : زمانی که مشغول پرواز :) هستین ازش بخواین انسانهای بزرگی چون شما در راه معرفتی و مهمتر عملیِ بنده ( پندار نیک ، گفتار نیک و «کردار نیک» ) در مسیرم قرار بده چون خودم به تنهایی و صرف خواندن و دانستن به این مهم نخواهم رسید یا به قول شما هر دو بالم رشد نخواهند کرد :)

الان دارم به این فکر میکنم همین متن هم نباید می نوشتم :)

جز خواهش ِ نظرِ ««دوست»» از جانبِ دوست :)

الهی به امید تو ...

یا حق

 

 

حسین رفیعی عزیزم

آهااان !

اشتیاق !

پاسخ اش خواهی گرفت !

کمی صبور باش !

:)

در پاسخ به کامبیز سخی :

حسین رفیعی عزیزم

آهااان !

اشتیاق !

پاسخ اش خواهی گرفت !

کمی صبور باش !

:)

:)

آخرین
Atrafshan logo
عطرافشان
پشتیبانی سایت
عطرافشان
سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟