سلام کاربر گرامی
چطور می توانیم به شما کمک کنیم؟
هوا گرگومیش بود. نسیم خنکی از سمت دریای مرمره میوزید و شهر کمکم خودش را برای زندگی پرهیاهوی شبانه آماده میکرد.
آنژ ئو دمون له سکرت، عطر آن شبم بود که درست مانند نامش میان معصومیت و اغواگری ایستاده بود.
عطری که هنوز هم برای من بوی آن غروبهای معلق را میدهد؛ مثل بعضی احساسها که نه خواستناند و نه نخواستن …
درود بهناز عزیز
چقدر هارمونی رنگها در تصویر شما زیباست
نتوانستم چشم بردارم از عکس و عطر!
و نیز با نوشتهتان مرا بردید به جایی میان تعلیق و تعلق :)
شاد باشید 🤍