در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسو ی تو خوش بوی مشام است
به به 🍃😌🍃
از خوبهای روزگار هستن ایشون😊
به شادی تن پوش کنید.
ارادتمند خانوم مونای فریبا و گرامی. پیام شما بر جان نشست 🌼🌙
سپاس از نگاه شما
خوب !
عاقبت آمدی ، و چه طوفانی !
این تصویرت چندین بُعد قابل به تفسیر دارد !
زیباترین اش : آن گوشه !! که به آن گوشه رانده شده !
میدانی چرا میگویند : گوشه ؟؟
به هر چیز و هر کس ، که به گوشه رانده شود ، باید : گوش کرد !!
باید گوش کرد !! آری !
سپس حافظ ات ، که اینسوی اش معطریت است و آنسویش : آن گوشه نشین !
حافظی که خود نیز ، عمر در گوشه نشینی گذراند ، به جبر !!
دیگر : در تمامِ تصویرت بازتاب ( مجاز ) هست الا حافظ !! حافظ سایه دارد اینجا
میدانی یعنی چه ؟؟
دو !
اول : معانی سایه که دانی !
دوم ، مهمتر : حافظ ، مجاز ندارد !! خدااای من ، چه کردی با این تصویر ، شاید خود نیز ندانی !!
تنها حقیقتِ تصویر ات ، تنها حقیقت !
حتی عطر نیز ، زیر سایه حافظ نشسته است اینجا !!
آففرین !
حتی بُعد دیگرِ سایه اش ، مایل شده به سمت آن عزلتِ خراااب !!
میدانی یعنی چه ؟؟
میدانی ! میدانم که میدانی !
جبری که ، اختیار کنی !! خداای من !
بسوزی چون شمع ، لیک بسوزانی نامردمی را ، و بسازی و روشن کنی ملت را !
میدانی که فرق ملت و مردم چیست ؟
ملت ، مردمی ست که اعتقادی دارد ، و این اعتقاد ملت را از مردم جدا کند !
ملت خدا ! مردم خدا !
آخ آخ آخ ، پیرمردِ شکارچی ، غمگین ام
شرابی تلخ میخواهم ، تلخ ، تلخ ، که ببَرد مرا آنسو ، حتی به خواب !
نورِ بیشِ آن گوشه ی اجبار را دیده ای ؟
میدانی یعنی چه ؟؟
و چرا آنجا نورانی تر است ؟؟
ای خدا
مُردیم ، نه از زندان ، از زندانیانِ زندانی !
چه گویم ، که ناگفتن ام بهتر است !
چرا آن بطریِ کنج خراب ، سپید است ؟
چرا رنگ نپذیرد ؟؟
غلام همت آن ام که زیر چرخ کبود ... !
آری ! سپید است !
حافظِ مقدمِ بهاءالدین خرم شاه :)
آفرین !
میتوانم تا فردا صبح راجع به این تصویر ، تفسیر کنم !
لیک مدام به دق نزدیک کنم خود و تو را
از آنچه درون شیشه محسور است و اگر خارج شود مسحور کند !
چرا نباید ؟!
از آن کنج خراب
از آن گوشه ی نیوشیدن و نوشیدن
از آن نور و سایه
از آن مجاز و وقوع
از آن واقعیت و حقیقت
از آن فرود و صعود
و از آن سکرآورترین حقیقتِ کلمات ، میدانی چرا حافظ ؟؟
چون حافظ قرآن بود ؟؟
هیییممم :)
ای خدا
نادانیِ مان بیش است از دانایی !
هرچند که در گذر زمان ، مدااام نزدیکتر شویم به کمال و فرزندان مدام جلوتر روند از وسعتِ آن روح جمعی
لیک ،
بگذار و بگذر سخی
و بگذار که بگذریم پیرمرد شکارچی :)
ارادت ها
و آفرین بر این تصویر 👈⚘
یادم رفت بگویم :
۱۲ مورد و نور قابل به تفسیر درین تصویر شماردم بر خود
که چند تایی را بر خودت گفتم
مابقی بماند ، شاید به حضور :)
میبینی ؟؟
تو به ۱۲ فکر نکردی ، لیک ، او کرد !!
و مهمتر : چرا تو را لایق دید بر ثبت اش و چیدمان اش ؟؟
میبینی ؟
دلائل لیاقت خود را ، در قلب ات بشمار :)
و این ، آفرینی بزرگتر دارد
:)
منت پذیر این نگاه دقیق و نکته سنج.... خوشحالم از وجودت که میبینی هرآنچه از خودآگاه و ناخودآگاه افراد میتراود...
بعد از این با دوربین حرفه ای عکس خواهم فرستاد و قصور خود کمتر کنم ... هرچند در زندانی که ساکنم، منظره ای نیست جز تاریکی اطراف و پنجره ای که به خرابه ای که محل جمع آوری زباله ی دوستان زباله گرد بدل گشته ( کاش خراباتی بود)...
هرچه بگویم غمم میگیرد و ترسم متنی که میخوانی آینه شود در نگاهت به تاریکی...سکوتم را لبخند بشمار ... به قول شما و مادربزرگم که همیشه میگفت « چه بگویم که ناگفتنم بهتره»
ای شکارچی شکارچیان...
آن بطری خالی در عمق... سازه ای چند صد ساله به نام « موله» است، نماد شهر تورینو ایتالیا ، اکنون سالهاست که موزه ی سینماست ....
این بطری به شکل آن سازه ، درونش شهدی بوده از شکلات و شراب ... درست دیده ای مرد بزرگ ...
تو با این بررسی ، سزاوارتری بر من در این تصویر...
محتاج نگاهت و ممنون از سایه ای که بر ما فکندی:
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ؟ ....
از خواب که برخاستم ، مرا تر کردی به بارش !
نمیدانی که بارشِ بلافاصله پس از خواب را تااا چه حدود دوست دارم !! زیاااد !
پرت ام کند بر خرابات ، بلافاصله !
کلمات میرقصیدند در شناوریِ چشم ام :)
عینک بر چشم زدم ، نوشته ات که تمام کردم ، از پشت سر ام از دریچه ای کوچک خورشید بر من سلام کرد و بازتاب نور اش را از گوشه ی عینک ام ، دیدم !
گفت : خردِ مهر ، دور نیست ! کلامش بوییدی ؟؟ خودش را نیز اکنون ببین به بازتاب !
چشمم خیس بود از بارانِ تو !
و نور در چشم ام ، چون الماس تلاءلو کرد !
میبینی ؟؟ آن لحظه ی : پریدن !! خدای من !
بلافاصله صدایی در تلویزیون گفت : هرچه خلق شود ، مقصودی دارد !!
وصل که شوی ، از در و دیوارها ، صدا خیزد به سویت !!
همه را همزمان در دل ات میشنوی !
الله و اکبر ، که دیوانه شدم !
و مقصود و مقصد تو چه زیباست !!
که بازتابِ مجازش زباله است در کنارت !!
باید باشد ! باید باشد !
که اطراف خرابه و زباله ، گنجِ ناااب یافت شود !
هزاران اش را خوانده ای در کتب بزرگان ! شک ندارم هزاران خوانده ای !
باید هم زباله جمع کنند اطراف ات که خود نمیدانند چه میکنند !
ای گنج خوشبوی !
نوشته ات را چهار بار خواندم ! تا خردِ مهر ات ، تمام به دل بنشیند !
ارادت ها
شکارچی بزرگ
تو مرا شکار کردی به "وصل" ، امروز ، در خرابات !
آففرین به تو ، و کلام ممهور ات به مهر
:)
سکوتم را لبخند بشمار ...که در محضر مهربانان دانا ، سکوت واجب است .
دلگرم از کلماتت پنجره را باز خواهم کرد بر خرابه و خرابات ... ارادتها 🌱
خب ، فقط همین قدر اشاره کنم :
اول : دنیا بر توازن است ، یعنی هرچه آبادتر باشی در گنج ، اطرافت خرابه شود ، هرچه پرپخش تر شود رایحه ی بینظیرت خصوص دانش ، شعر و شعور ، بینش ات ، دید ات ، شکار ات ، عطر غلیظ ات ، پس شبکه منفی باید چکار کند ؟؟
راه رایحه ات را سد کند !! با زباله !
که خودِ زباله مهم نیست ، رایحه اش هم مهم نیست ، مفهوم اش مهم است !
دوم : که بسیار مهمتر است و دقیق تر :
اینجا دنیای وارونه است ، یعنی بر "تو" وارونه عمل کند ، چون رایحه ات غلیظ است ، پس بجای اینکه در کلِ اطرافت به شعاع کیلومترها (باتوجه به غلظتت) گل ، پروانه ، زنبور و فرشته تجمع کنند ، اینجا معکوس عمل کنند !
چشم دل باز کن که جان بینی ، آنچه نادیدنی ست آن بینی !
این را بر خود گفتم ، بر تو لازم نیست ، که میدانی !
درون من خسته دل ندانم کیست ، که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
درون کلبه تو نور هست به غایت ، پس دور ات ظلمت و تاریکی ست ، درون جان تو عطر غلیظ هست به "پخش" ، پس اطرافت زباله جمع کنند به قطع پخش ، درون تو اشعار و ادراک تجمعِ شدید دارد ، پس امر و جبر به سکوت داری ، درونت سراسر ایده است به ساخت و ساختِ آدمیان ، پس دستور به عدم ساخت آید ، درون ات تشنه ی پرواز است با آن کنج خراب که در تصویر است ، پس دستور به خالی شدن از شهد رسد !
با همین فرمول به پیش رو و مابقی را خودت در دل ادامه بده !!
که البته خود استادی و دانی به کمال !
میبینی ؟
دنیای وارونه "باید" وارونه عمل کند !
لیک !!
برخی چیزهای بسیار مهم را نمیتواند دخالت کند ، مثل همانها که شمردم ، نمیتواند جلوی بزرگ شدن ات ایضا پروازت را بگیرد ، فقط هرچه بزرگتر شوی اطراف ات را تنگتر کند ، هرچه بلندتر پری ، ابزار پرش ات را سعی در کمتر شدن کند !
هفت گروه مخلوق ، بر هر کدام ما هست که اگر بدانی چه میکنند به وظیفه و چگونه آن کنند ، آنوقت رها شوی از هر زنجیر !
اگر روزی مشرَف شدم به دیدار ، آنوقت بر تو شمرم و هر یک توضیح دهم و سپس رها شوی :)
و سپس بقول خود : پنجره باز کنی و لبخند زنی :)
لیک اینبار تفاوت دارد !!
قسمتت باشد به اشتیاق ، این نیز می یابی ، که شک ندارم هست ، ورنه چشمی شکارچی نداشتی !!
اوووه ، حمله ها گذرانده ام ، که نگذارند بدانم :)
لیک بقول پدرم : حریف نیست بر تو مگر آدمیان به نامردی :)
که زنهار ما چنین است ، با تاسف !
لیک خدایی بزرگ و شدید القوا داریم :)
ارادت ها :)
قدردان و هشدار از سخنان روح انگیز شما... امیدوارم روزگار بر همه خوشتر شود و به جای جبر از طنز سخن گوییم عزیز دانا ، ...
نگاه مهربان شما را در جان میپرورانم. چندین از قبل نگهداشته ام به دلگرمی ...ارادت
آری ، امید به طنز ، که طلبکاریم !
گفتم که خدایمان شدیدالقواست :)
آنرا که خواهیم گرفت بلطف خدا ، قانون است ، لیک دنیاهای بهترِ دیگری بر ما هست ، که آنها را هیچکس نمیتواند منفی و خراب کند :)
اینها همه فتح بابی بود به گفتگو از آن یک کلام :)
که گفتگو با تو لذتبخش است :)
ورنه تو بیش دانی ، میدانم !
امروز برادرم زنگ زد که خبر داری اجاره منزلها را ؟؟ کوچکترین ها شده ست ماهی ۲۰ میلیون تومان !! با رهن ۴۰۰ میلیون !!
گفتم بله ، سرعت باد شدن بادکنک زیاد شده است ، باید انقریب گوشمان را بگیریم :))
مجنونی (به این معنی) شاخ و دم ندارد
پیر فیلمساز ، باید فیلمی بسازی ازین مضمون : گروگانهایی را که گروگان تر شوند مدام :)
از سه سو گروگانیم :))
بالا ، چپ ، راست :))
از پایین هم مدام پایمان کشند :))
عجب بلبشویی !!
فیثاغورس هم نمیتواند این معادله حل کند :))
انقریب از درون وان حمام ، لخت مادرزاد میپریم بیرون :))
که : یافتیییم :))
آری خلاصه ، بر او گفتم : نترس ، خدا نمرده است ، زنده ست :)
لیک اجالتا تسابق افتاده ست بر اسارت ما !
نقل است از پیامبر که : بر سر مال مسلمانی ، دو گروه میجنگند !
حال بیا و بنگر پیامبر ، که چه تعداد گروه میجنگند :))
هر ورمان را یکی گرفته میکشد :))
انقریب ، اگر تکه نشویم ، گرد و خاک اطرافمان که نشست ، لخت مادرزاد آن وسط ایستاده ایم ، باید دستی به جلو گیریم و دستی به عقب :))
و با لبخندِ خجالت ، نیم قدم نیم قدم ، برویم پشت درخت :))
ای خدا ، چرت میزنی ؟ به فریاد رس !
:))
ارادت ها
بله سخی بزرگ...
در فقر ، همدرد زیاد میشود و همدردی کم.
زاهد قبله گم میکند و عالِم فرهنگ ...
کاش بدست خود برهنه شده بودیم و دو دست در پهلو گرفته با غرور چرخی میزدیم. اما برهنه کردنمان بدست لخت ذهنان، برایمان سنگین جلوه کرده. :) نیست در کل تاریخ این مرز پرگهر هر قومی یورش آورد با خود مهربانی و فرهنگ و دانش آورد، بد عادت شده ایم.
ما که همواره برهر چکش تجاوز ، منعطف بوده ایم. حال، سیم چین شده اند بر تاب آوریِ مفتولی مان...
همکلامی دلنشین و همدردی متواضعانه ات مستدام سخی عزیز و بزرگمنش.
به امید رهایی از دردها و سرخوش از پشت درخت بیرون پریدن.🖤
آری ، خردمهر پُرخرد آری !
این طنزت عمیق بود ، چند بار خواندم و تفکر کردم بر آن !
آری ، بد عادت شده ایم :)
نمیدانم چرا درس نمی گیریم ؟؟ بلکه میدانم !
دق کردم ازین لخت ذهنان که میگویی ! همین یک کلام که گفتی کافیست !
کافیست به صحت !
میخواستم لعنت فرستم بر کینگ اسماعیل ، لیک یادم آمد آن زمان غیرِ این راهی نبود به تجمیع مردم به حفظ مرز ها !
میبینی شبکه منفی چگونه کار کند ؟؟
کاری کند که خود با پای خود برویم به مسلخ !
تازه لبخندِ فتح هم بزنیم !
زاهد قبله گم میکند و عالم فرهنگ !! عجب نغزی گفتی ! دقیق گفتی !
همدرد زیاد شود و همدردی کم ، آفرین
دانش ات ، بیش است ! بعید هم نیست خطرات دورِ سر ات بچرخند !
مثل ملاصدرا که میخواستند معدومش کنند به : کفر و لحاد !!
ملاصدرا را !
یا آن نقاش که گفت بیاندیشید بر قرمز و مشکی ، که رنگِ "زرشک !" دهد !
لیک خدایت حفظ کند حافظیان را ! مرد بزرگ !
خیام و حافظ هم چون ما ، در دو دوران نگران و گرفتار بودند لیک حافظ دانست که این دو ، سه شود ، لیک از پسِ سه ، ماجرا دیگر است ! میدانست که سه ئیان ، که ما باشیم ، بها بیش دهیم !
ابتدا چکش و سپس سیم چین :)) آری
دوست دارم طنازی یی را که ثانیه هایی بعد لبخند آورد به لب به عمق ، از پسِ رمزگشایی :)
لیک سپس پرت شوی در عمقی تاریک ، به معنا !
چه تناقضی بزرگ است !
برای برخی سالها طول کشد فهم اش !!
تاب آوریِ مفتولی ! بعد گلگی کنند که : عجب صبری "خدا" دارد !!
آری ، پشت درخت لانه ی زنبوران است ، نوشیم و شیرین به در آئیم !
مستدام حضورت
در حظ ادراک و همکلامی با سخی شیرین بیان ... ارادت ها 🍷🥀